موضوع

آیت الله خوئی و انتفاضه شعبانیه ملت عراق وغفلت همگانی از وقایع آن!

انتفاضه شعبانیه -آیت الله خوئی

آیت الله خوئی و انتفاضه شعبانیه ملت عراق و غفلت همگانی از وقایع آن!

 

روزهای اول اسفند ۹۶ روزهای جالب و پر برکتی برای من در نجف اشرف بود.خود را در صحن و سرای امیرالمومنین آزاد و رها می دیدم و به خود، گذشته و حال خویش فکر می کردم.

زمانی که از زیارت فراغتی بود و در گوشه ای از حرم به فکر فرو میرفتم به گذشته و آنچه پایبندش شده ایم فکر می کردم که من کجا بوده ام و چه کرده ام و اکنون در این صحن و سرای بهشتی چه خواهم یافت که توشه کنم که باعث غفران قصور و معصیت گذشته و هم چراغی روشن و فزاینده خرد برای آینده باشد.

دراین افکار که غوطه ور بودم ، آرمگاه های علمایی که در حرم حضرت علی ع مدفون هستند مرا به سمت خود می کشیدند و از همه مهمتر من به تفاوت های فکری که آنها با هم داشته اند فکر می کردم و در دلم حسرت و غم بود از آنچه که باید می بودم و می بودیم وحال آنچه هستیم. چند روز قبلش  در کربلا  به بقایا و اثرات تیر و ترکش های خمپاره بر ایوان جنوبی حرم سیدالشهدا  خیره شده بودم و یک لحظه تمام دانستنی هایی که قبلا از انتفاضه شعبانیه سال ۱۹۹۱ میلادی عراق شنیده یا خوانده بودم در مقابل چشمانم مجسم شد .. عکس های خرابی های گسترده کربلا و پناه بردن مردم به حرم امامان معصوم علیهم السلام و کشتار وسیع و بیرحمانه مردم توسط رژیم بعث عراق.

سوال های زیادی در ذهنم بود در این خصوص که چطور می شود این حجم عظیم و وسیع کشتار را فقط در طول چند ماه انجام داد؟! آمار ها بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار کشته و ۲ میلیون آواره را نشان می دهد.

آدرس آرمگاه آیت الله خویی را از خادمان حرم گرفتم و در این افکار و درد دل های که زمزمه می کردم وارد حجره ای شدم که در کنار مسجد خضرا درحرم حضرت علی ع واقع است و آرامگاه مرجع عالیقدر تشییع آیت الله سید ابوالقاسم خوئی درآن حجره است.

بر دیوار عکس فرزندان شهیدش است و نشان از رنج هایی که این مرد سالها متحمل شده است.

از خودم می پرسیدم که:

چطور مرجعیت شیعه آن زمان، مرحوم سید ابوالقاسم خوئی تمام قد از انتفاضه حمایت نمود و هیئتی هشت نفره برای اداره امور نجف و اطراف تعیین نمود و آیا  توان مردمی در حد توان ارتش بعث عراق بود؟ اگرچه این انتفاضه بعد از جنگ خلیج فارس اول و شکست صدام در کویت و عقب نشینی مفتضحانه آنها بود و ارتش او حق پرواز هلیکوپتر و هواپیمای جنگی را نداشت و بشدت تضعیف شده بود! اما باز هم در نیروی زمینی و توپخانه و سلاح شیمیایی قدرتمند بود.

بعد از خارج شدن کنترل ۱۴ استان از ۱۸ استان عراق از دست بعثی ها به یکباره با توافق بین صدام و نیروهای متفقین (آمریکا، انگلیس و فرانسه..) نیروی هوایی صدام فعال شد و طی دو هفته صدام کنترل اوضاع را بدست گرفت.

آنچه باقی ماند نیم میلیون کشته ای بود که توان کردها در شمال و شیعیان در جنوب را بشدت کاست، علمای بزرگی در نجف و کربلا دستگیر و اعدام شدند و همچنین آیت الله خوئی دستگیر و تا آخر عمر حصر گردید.

انگار همه چیز به نفع طراحان جنگ های خاورمیانه تمام شده بود، حتی صدام هم بشدت تضعیف شده بود و عراق در خرابی و تحریم ها می سوخت وسوخت تا اینکه در سال ۲۰۰۳ آخرین ضربت را از آمریکایی ها دریافت کرد.

در این مجال نمی خواهم به قضاوتی بنشینم چون قضاوت نیاز به شواهد و اطلاعات فراوان و چند جانبه دارد و آن هم خالی از اشتباه نیست، اما بررسی خاطرات از آن زمان و بخصوص آنچه بر وجود مرجع تقلید بزرگ شیعیان و زعیم حوزه علمیه نجف گذشت جای تامل دارد.

 

برای همین، سه یادداشت و دو ویدیو را انتخاب نموده ام که اطلاعات ارزنده و گرانقدری را در اختیار شما خواهد گذاشت.

 

سید محسن مدنی

 

۱-   خاطره ای خواندنی در باره دستگیری آیت الله خویی در انتفاضه شعبانیه ۱۹۹۱

وبلاگ > جعفریان، رسول

 

امروز خدمت آقای آقا محسن خلخالی (م ۱۳۳۴) بودم…
کسی که پدرش سید محمدرضا از همراهان آقای خویی و مقرر درس ایشان بود عضو هیئت هفت نفره‌ای که آیت الله خویی در جریان انتفاضه ۱۹۹۱ میلادی برای اداره عراق منصوب کرد و اندکی بعد در جریان انتفاضه نجف به شهادت رسید.
کسی که خواهرش همسر سید محمد تقی خویی بود که دو سال بعد از درگذشت آقای خویی به شهادت رسید.
کسی که برادرش سید امین خلخالی همراه سید محمد تقی شهید شد. ایشان الان مقیم لندن است و در حج امسال در بعثه آیت الله العظمی سیستانی حضور دارد.
ایشان خاطراتی از بخشی از ماجرای انتفاضه داشت که از زبان مرحوم سید محمد تقی خویی شنیده بود. خاطراتی زیبا و دست اول که برای ثبت در تاریخ مهم است. انتفاضه پانزده روز به طول انجامید تا آن که مجددا صدامیان بر نجف و کربلا تا بصره مسلط شدند و کشتار عمومی و گروهی را آغاز کردند.

انتفاضه از نیمه شعبان تا رمضان سال ۱۹۹۱ میلادی رخ داد
آقای سید محسن خلخالی به نقل از مرحوم سید محمد تقی خویی چنین گفتند:

 

روز دوشنبه که اول رمضان بود، وقتی نجف توپ باران شد و مردم همه متواری شدند، آقای خویی به من گفت: به این محافظان بیت که اهل مشخاب بودند، بگویید بروند. چون اینها ـ بعثی هاـ با من کار دارند. مشخاب شهری بود که سید جعفر بحرالعلوم (از علمای نجف و عضو همان هیئت هفت نفره) در آنجا امامت داشت و این عشایر را ایشان آورده بودند تا از سید خویی دفاع کنند.
این وقت شهر خالی از مردم شده بود و هر لحظه محاصره تنگ‌تر می‌شد. این روزها آقای خویی را به منزل سید محمد تقی آورده بودند که بزرگتر بود و در آنجا بهتر می‌توانستند امور را اداره کنند. این بچه ها نمی خواستند بروند. من گفتم دستور آقاست. حتی آقا خودش آمد و به همه گفت که بروند. همه رفتند. در را بستیم و رفتیم داخل خانه.
بعد از ساعتی در را زدند. فهمیدیم که ارتش عراق آمده است. مانده بودیم که چه کسی در را باز کند. سه بعد از ظهر بود. کسانی که در خانه بودند. آقای خویی، بنده (سید محمد تقی)، سید محمدرضا خلخالی، سید جعفر بحرالعلوم، سید عزالدین بحر العلوم، سید محمود میلانی برادر سید فاضل میلانی (سید محمود داماد آقای میلانی بود و دختر کوچک ایشان را داشت) و سید ابراهیم خویی پسر کوچک آقای خویی که فقط نیم ساعت قبل آمده بود که حال پدر را بپرسد. وی داماد آقای جلالی بود (کسی که در طفلان مسلم از طرف آقای حکیم بود و توسط بعثی ها شهید شد و وقتی جنازه اش را آوردند تقریبا نیمه سوخته بود به طوری که نشد او را غسل داد).
در که زدند، چون روز اول رمضان بود همه روزه بودند. فکر می کردیم چه کسی برود و در را باز کند. سید جعفر بحر العلوم که به شجاعت شهرت داشت، خواست برود، اما من که صاحب خانه بودم نگذاشتم. خودم رفتم و در را باز کردم. سید جعفر پشت سر من بود. افسر یقه من را گرفت و کشید بیرون. سید جعفر را هم بعد از من از پشت سر گرفت و کشید بیرون. حدود بیست متری که رفتم، دیدم جوانی از همین مشخابی ها هنوزایستاده و نرفته است. جلو آمد و سر آن افسر بعثی فریاد زد:می دانی این پسر کیست؟ این پسر مرجع است. افسر دستور دستگیری او را داد.
در همین حال به سید جعفر گفتم: به چی فکر می کنی؟ گفت: من خودم را برای شهادت آماده کردم. ما دو نفر را در یک خیمه نظامی نزدیک وادی السلام گذاشتند. بقیه را ندیدم. در آنجا دیدم یک سرلشکری آنجا خوابیده بود. اما در خانه چه گذشت؟ [سید محمدرضا خلخالی بعد به سید محمد تقی این مطالب را گفته بود و این وقتی بود که ارتش همه جا را گرفته بود]. یک سربازی آمد داخل اتاق آقای خویی. دست ایشان را بوسه زده و گفت: سید‍! من مقلد شما هستم. چه کنم. بیرون با شما کار دارند. ایشان گفتند: افسر بیاید داخل. سرباز گفت: من نمی دانم، آنها گفته که ایشان باید بیرون بیاید. بالاخره همه را از خانه بیرون آوردند. بعد آنها را هم آوردند در همان خیمه.
سید محمد تقی خویی گفت: همه در خیمه نشسته بودیم. آقا با شش نفر دیگر. در این اثنا طه یاسین رمضان آمد. چوب دستش بود. بدون سلام وارد شد و قدم می زد و یک سره فحش می داد. ما همه ساکت بودیم و کسی حرف نمی زد. به آقای خویی می گفت: می گویند پسرت محمد تقی رفته کربلا را شلوغ کرده. من گفتم: من در این پانزده روز از پدرم جدا نشدم و کربلا نرفتم. گفت: زبان درازی می‌کنی، می گویم زبانت را قطع کنند. بیست دقیقه ای بود و رفت.
در این وقت افسرها، خودشان مشورت کردند که با اینها چه کنیم. یکی شان گفت: اینها را بفرستیم بغداد. بعد گفتند، سید تنها برود و بقیه بعد بروند. گفتم: پدرم نمی تواند تنها برود. یک وانت آوردند دو کابینه. من و آقا عقب نشستیم. با یک افسر و راننده. رفتیم. از بقیه دیگر خبری نداشتم. آقا در راه با من صحبت می‌کرد. می گفت: من دلم می خواهد آخر عمری شهید شوم. مسیر ما از راه کربلا، از راه نظامی بود و ماشین با سرعت می‌ رفت. افسر هم هیچ حرفی نمی‌زد.
نزدیک بغداد که رسیدیم گفت: ما شما را می‌بریم به امن العام. گفتم: من می دانم کجاست. گفت: از کجا می‌دانی؟ گفتم: من چند بار رفته‌ام. ساعت حوالی نیمه شب بود. در امن العام گفتند باید از هم جدا شوید. مخالفت کردم. قبول نکردند. من و ایشان جدا شدیم. چشم من را بستند و بردند در یک زندان. خیلی کثیف و انفرادی بود. دیوارها خونین بود. افسر گفت: چه می‌خواهی؟ گفتم: فقط اگر خوابم برد برای نماز صبح من را بیدار کنید.
همه اش در فکر آقا بودم که تنهایی چه خواهد کرد. دیدم یک نفر پنجره کوچک در زندان را باز کرد و گفت: بیداری؟ گفتم: بله. گفت: من را شناختی؟ گفتم: نه. گفتم: من همسایه شما در نجف هستم. رفت. نمی دانم چه مدتی گذشت، آمد در زد. گفت: شانس داری. گفتم: چه شد؟ گفت: سید حالش بهم خورده است، می توانی پیش او بروی. چشم من را بستند و چند دقیقه راه رفتیم.
مرا وارد سالن بزرگی کردند. چهارده پانزده نظامی و امرای ارتش و غیر نظامی نشسته بودند. دیدم آقا هم آنجا نشسته بودند. متوجه شدم که ایشان سرفه می‌کند. یک مرتبه بلند گفت: پسر کجایی؟ نشستم پیش آقا. یکی از آن نظامی ها گفت: محمد تقی! چرا این بیانیه ها را علیه دولت صادر کردید؟ گفتم: پدرم برای حفظ آرامش این کارها را کرد، برای جلوگیری از هرج و مرج. بعد نامه های ما را درآورد که مثلا به پمپ بنزین نوشته‌اید که فلان قدر بنزین بدهید یا اسلحه. من گفتم: هدف ما همان بوده است که گفتم. آن وقت بین خودشان بحث شد. یکی شان می گفت: شیخ هدف سیاسی نداشته است. دیگری اعتراض می کرد که پس این نامه ها برای این شهر و‌ آن شهر چه بوده است. پرسید: شما کربلا رفته بودی؟ گفتم: من اصلا نرفته بودم. سه ربعی با هم بحث می‌کردند. سپس یک نفر گفت: بروید. آقا را در یک ویلچر گذاشتیم و با هم در یک اتاق آمدیم. از روز قبل آقا چیزی نخورده بود. غذا آوردند، ایشان هیچ نخورده بود.
کم کم آفتاب زد و سروصدا بلند شد. به آقا گفتم، احتمالا ما را پیش صدام می برند. ساعت هشت آمدند و گفتند باید پیش سید الرئیس یعنی صدام بروید. با ماشین تا دم قصر رفتیم. از آنجا آقا را در ویلچر گذاشتم و من ایشان را می بردم. وارد سالنی که شدم دیدم صدام ایستاده است. با آقا دست داد اما به من دست نداد و بی محلی کرد. به محافظان گفت: سید را در صندلی بگذارید. (این قسمت همان گفتگوهایی است که از تلویزیون عراق پخش شد)
بعد آقا به صدام گفت: جماعتی که با من بودند چه شدند؟ گفت: قبل از شما به نجف می رسند. آنها هیچ وقت نرسیدند و از آن تاریخ هیچ خبری از آنها نشد. بعدها آقا می گفت: من رئیس جمهور را این اندازه دروغگو ندیده بودم که بگوید این ها قبل از شما در نجف خواهند بود!
آقا سید محسن خلخالی گفتند: خواهرم که زمان بردن آقای خویی و سید محمد تقی در خانه بوده، با سه بچه، گفت: بعد از بردن آنها و فردای آن روز همسایه‌ها به خانه آقای خویی هجوم آوردند و هرچه بود غارت کردند. پنجاه شصت گونی برنج برای فقرا بود، همه را بردند. حتی یکی را برای ما نگذاشتند.
آقای خلخالی افزود: سید محمد تقی چهار ماه بعد به استانبول امد تا در جلسه ای که با اعضاء موسسه آقای خویی در لندن داشتند شرکت کند. این مطالب را آنجا به من گفت. بعد آمد لندن. بنده و برادرم سید سعید خلخالی که حالا نماینده آیت الله سیستانی در لندن است، با ایشان رفتیم عمره. خواهش کردم بر نگردد عراق. گفت: نه بچه ها در عراق هستند. آن وقت خانواده مرحوم حکیم هم لت و پار شده بودند و خیلی مشکل داشتند. همه اموالشان را مصادره کرده بودند که آقای خویی گفت که حاضر است پول همه این خانه ها و اشیاء دیگر را بدهد تا آنها را در اختیار خانواده باقی گذارند. سید محمد تقی برگشت عراق. یک سال و نیم بعد باز آمد به اردن. با هم رفتیم امریکا. بعد برگشت عراق. سید محمد تقی دو سال بعد از پدرش شهید شد. ایشان پنج فرزند داشت، سه دختر و دو پسر. قصه کشته شدن ایشان هم این بود که شب ساعت یازده و سی و پنج دقیقه در راه بازگشت از کربلا به نجف بودند. از خان یونس که رد می شدند یک تریلی که چند روز بوده آنجا پارک بوده، با شماره اربیل، در لحظه ای که اینها رسیده اند، حرکت کرده و به سمت آنها آمده است. در این تصادف، سید محمد تقی، راننده و برادر من سید امین خلخالی و بچه برادرم که هشت ساله بود همه زیر تریلی رفتند و شهید شدند.
در جریان انتفاضه برادرم سید امین را با آقای سیتسانی دستگیر کردند. نوزده نفر بودند که یکی هم میرزا علی غروی بود که افسر از روی تمسخر دست به ریش او کشیده بود. اینها را البته ارتش گرفته بود که می گفتند بهتر از بقیه نیروهای بعثی رفتار می‌کردند. تحقیقات را از سید امین شروع کرده بودند. ایشان گفته بود: می دانید چه کسی را گرفته اید؟ گفتند: کی؟ گفته بود: جانشین آقای خویی، یعنی آقای سیستانی را. گفتند: اگر ایشان این اعمال را استنکار کند، بقیه را آزاد می کنیم که ایشان این کار را کرد و صحبت کرد. این رأی همه آنها بود که برای حفظ جان این افراد، این کار را بکند. عده ای دیگری هم حاضر به صحبت شدند که از آن جمله سید محمد کلانتر و سید محمد صدر بودند و بحمدالله اینها آزاد شدند.

https://www.khabaronline.ir/detail/254759/weblog/jafarian

 

۲-گفتگو با شیخ محمدرضا ساعدی بازمانده هیئت هشت نفر آیت الله العظمی خویی برای اداره امور نجف و عراق پس از آغاز حرکت انتفاضه عراق در شعبان ۱۹۹۱میلادی

جعفریان، رسول

 

بسم الله الرحمن الرحیم
انتفاضه اول در شهرهای دیگر برپا شد و بعد در نجف. همه مردم مسلح شده بودند. سید خویی دنبال ما فرستاد. از ظهر تا شب صحبت کردیم. سید خویی گفت: می دانید در شهر چه خبر است. ما نمی‌توانیم ساکت بمانیم. اگر رها کنیم مردم تا روز قیامت لعنت خدا و مردم دنبال ما خواهد بود. ما گفتیم: چه کنیم؟ ایشان گفت: من که ضعیف هستم و شهدالله که نمی‌توانم کاری بکنم. اما شما را انتخاب کردم. شما از طرف من هستید. مورد اعتماد من هستید. بعد از آن بیانیه نوشتند و منتشر کردند. آن هشت نفر اینها بودند:
سید محمد رضا موسوی خلخالی (اعدام شد)
سید محیی الدین غریفی
سید عزالدین بحر العلوم (اعدام شد)
سید جعفر بحر العلوم (اعدام شد)
سید محمد فرزند سید ابو العلاء سبزواری (در گذشت در قم)
سید صالح الخرسان
محمد رضا الساعدی
سید محمد تقی الخویی
سید محمد رضا الخرسان
ما از ظهر تا شب با سید خویی صحبت کردیم. بعد از آن، از شب تا صبح خودمان کارها رو انجام می دادیم. ما لجنه‌هایی تشکیل دادیم. امنیت، عسکریه، صحیه، خدمات عامه. مشکل بر سر انتخاب لجنه عسکریه بود که ما به کسانی حسن ظن داشتیم اما آنها در واقعا جاسوسان صدام بودند.
من شب ها به خانه می رفتم و صبح بر می‌گشتم. نگهبان هم برای خانه بود. یک افسری آنجا نشسته تفنگش هم کنارش بود. آمدم در خانه گفتم غذایی به او بدهید. رفتند دیدند آن ضابط از طرف صدام است. زیر جورابش کارت شناسایی داشت و بی سیم هم داشت. معلوم شد جاسوسان صدام زیاد هستند.
سید خویی به دنبال سید محمد صدر هم فرستاد تا همراه این چند نفر باشد، اما قبول نکرد و گفت من در این امور دخالت نمی کنم. بعد به دنبال سید محمدرضا حکیم فرستاد. من پیش سید خویی بودم. خادم آمد، به من گفت: کسی با شما کار دارد. رفتم. گفت: آقای خویی دنبال من فرستاد. من نمی دانم در این اوضاع چه می‌شود. من او را نزد سید خویی آوردم. سید خویی به او گفت: انت مجاهد و ابوک من قبل. حالا وقت جهاد است. حکیم گفت: من نمی‌توانم. گفت چرا؟ گفت: برای این که ما ۳۵ زندانی داریم و اگر من بیایم صدام همه را می کشد. خویی گفت: ما مصلح هستیم نه مفسد. صدام وقتی زندانی ها را می کشد، برای محمد باقر می کشد که در ایران است. کاری به تو ندارد. گفت: نه، من دخالت نمی کنم. بعد سید محمدرضا خداحافظی کرد. اما سید خویی جواب خداحافظی اش را نداد. آقای خویی عصبانی شد. سیگار خواست و گفت: اللهم الیک المشتکی، ففرج عنا یا الله.
سید خویی همچنین دنبال سید مهدی خرسان فرستاد که او هم نیامد. بعد هم صدام با او کاری نداشت.
مشکل اصلی این بود که کسی نمی دانست چه چیزی در حال وقوع است. کشورهای اطراف هم اخبار را گزارش نمی کردند. تعدادی ایرانی آمده بودند فیلمبرداری کنند. اما می‌ترسیدند بروند. من گفتم: اگر من با شما باشم، شما نترسید. با وانت رفتیم بنزین هم برای آنها تهیه کردیم. قرار شد به کرمانشاه بروند و از آنجا با هواپیما فیلمشان را بفرستند. مشکل این بود که این اخبار گزارش نشد. شاید مساعدتی از ایران می شد اما به دست ما نرسید، شاید دست افراد غریبه رسید.
ما در کارهای کوچک و بزرگ با سید خویی مشورت می کردیم. گاهی به اطراف می رفتیم. هیئت از من خواستند به خان یونس بروم و من رفتم. از سید خویی پرسیدم: اگر من رفتم و کشته شدم، شهید هستم؟ گفت: ان شاء الله شهید هستی با اجداد ما. بیانیه سید خویی سبب شد که همه قیام کردند. کل الجماهیر قیام کردند.
در ابتدا، بعثی ها را گرفتند و لاستیک آوردند تا آنها را بسوزانند. من اعتراض کردم. قبول نکردند و گفتند این یک شیخی است. اما برخی گفتند که ایشان نماینده سید خویی است. حرف مرا قبول کردند. از بعثی ها زیاد کشته شدند. هر بعثی که در خیابان پیدا می کردند می کشتند. در هر خیابان ده بیست جنازه بود.
با سید خویی بحث می شد. یکی می گفت ما تجربه حکومت نداریم. دیگری می گفت جاسوسان صدام زیاد هستند.
لشکر صدام از طرف حله آمدند به کربلا. جوانان نجف رفتند کربلا. چند روز مقاومت کردند. بعد آمدند به نجف. یک گروه از طرف کربلا و یک گروه از طرف ذی الکفل. اینها آمدند و داخل نجف شدند. چنان با توپ می زدند که امکان مقاومت نبود. این جریان چهار روز طول کشید. بعد سید خویی به این هشت نفر گفت شما بروید. اینها من را می خواهند.
وقتی بعثی ها آمدند. در محله عماره جوان ها را جمع کردند و بردند. یکی از آنها هم برنگشت.
من به دهات نجف رفتم. از آنجا به سماوه رفتم. سماوه دست امریکایی ها و فرانسوی ها بود. آنها به ما گفتند نگران نباشید ما تا ده روز دیگر به بغداد می رسیم و کار آنها تمام می شود. یک هلیکوپتر امریکایی آمد. افسرشان آمد با مردم حرف زد. من همراه بقیه مردم سماوه به طرف سعودی رفتیم. تقریبا صد هزار نفر از نجف و سماوه به طرف بیابان رفتیم. نه آبی، نه آبادی هیچ نبود. سعودی ممنوع الدخول کرد. امریکایی ها آمدند گفتند: شما چه می خواهید. من همان افسری را که در سماوه صحبت کرده بود دیدم. با او صحبت کردم. او گفت: با فرماندهی کل تماس می گیرم. من گفتم:‌ شما می گفتید بغداد را می گیریم. من را داخل هواپیما برد. گفت عصبانی نباش. سیگار به من داد. گفت: انت خمینی! بعد گفت: امریکا و فرانسه همپیمان و متحالف هستند. ما از صدام حمایت کردیم و با ایران جنگ کردیم. حتی با سلاحهای نامشروع علیه ایران استفاده کردیم. ما می خواستیم ایران و خمینی را بشکنیم اما نتوانستیم. با این حال نیروهایش را ضعیف کردیم. حالا شما عکسهای خمینی را در دست گرفته اید و می خواهید دولتی مثل دولت خمینی درست کنید. حالا شما و ایران برای ما یکی هستید. برای همین اجازه دادیم صدام شما را بزند تا کمک خمینی نباشید. برای همین ما برگشتیم و صدام را نزدیم و اجازه دادیم صدام شما را بزند. بعد مرز سعودی را باز کردند و ما داخل شدیم.
گفتند بعد طه یاسین رمضان با آقای خویی دیدار کرده بود و گفته بود: ای شیبه‌ الضاله. این پیر گمراه. تو می خواستی رئیس ما بشوی. سید خویی به او جوابی نداده بودند.
آن وقت اکثر بزرگان در خانه مانده بودند. سید سیستانی هم درخانه بود. او را گرفتند. گفتند: ایرانی یا عراقی؟ گفتند: ایرانی. گفت رهایش کنید. سید محمد کلانتر، اسحاق فیاض و پسر آقای سیستانی که ایرانی بودند آزاد کردند.

https://www.khabaronline.ir/detail/163106/weblog/jafarian

 

خوئی

۳- بیانیه های آیت الله خوئی در خلال انتفاضه شعبانیه و نهایتا حصر ایشان:

تصویر مربوط به صحن و گنبد حضرت اباعبدالله الحسین صلوات الله علیه ‌می‌باشد که در جریان سرکوبی انتفاضه توسط رژیم بعث و صدام ملعون، بدین شکل تخریب گشت!

بیانیه اوّل معظم له در مورد انتفاضه شعبانیه :
بسم الله الرحمن الرحیم
فرزندان مؤمن و عزیزم
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
سپاس خدای را عزّوجلّ به خاطر الطاف و نعمت‌هایش و درود و سلام بر افض انبیایش محمد و خاندان اطهر او.
و بعد: شکی نیست که حفظ اسلام و رعایت مقدسات آن وظیفه هر فرد مسلمان است و من از خدای متعال می‌خواهم که شما را جهت صلاح و منفعت امت اسلام توفیق نماید.
شما را سفارش می‌کنم که با رعایت و مدّ نظر قرار دادن دقیق احکام شرعی در تمامی اعمال و کردارتان نمونه شایسته‌ای برای ارزش های والای اسلامی باشید، خداوند تعالی تمامی اعمالتان را نصب العین شما قرار دهد.
حفظ و نگهداری از متلکات و دارایی‌های مردم و اموال و ناموس آنها و نیز تمامی مؤسسات عمومی بر شما واجب است.
زیرا که آنها از آن مردم بوده و محرومیت آنها، محرومیت حقوق همگان است. هچنین از شما می‌خواهم که همه اجساد و پیکرهای کشته شدگان را از خیابان‌ها برداشته و طبق موازین شرعی به خاک بسپارند. و از مثله کردن احدی خودداری کنید زیرا این عمل جزء اخلاق اسلامی ما نیست. همچنین از تصمیم‌گیری فردی و عاجلانه و نابخردانه و بدون بررسی و مطالعه قبلی که به نحوی با احکام شرعی و منافع عمومی تنافی و تضاد دارد، خودداری شود. خداوند شما را حفظ و رعایت کند و آنچه مورد خشنودی و رضای اوست توفیق دهد.
إنه سمیع مجیب
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
۱۸ شعبان ۱۴۱۱
الخوئی

بیانیه‌ی دوم معظم له در جریان ِ انتفاضه شعبانیه :
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و به نستعین و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین
و بعد: این روزها کشور مرحله حساسی را طی می‌کند که نیازمند حفظ نظام و ایجاد و امنیت و استوار و نظارت بر کارهای عمومی و امور دینی و اجتماعی در جهت جلوگیری از خروج منافع عمومی از اداره صحیح که موجب نابودی و تباهی می‌گردد.
به همین خاطر مصلحت عمومی جامعه اقتضا می‌کند که یک هیئت بلند پایه جهت نظارت بر اداره تمامی شئون جامعه تعیین گردد، به طوری که رأی آن رأی ما باشد و آنچه از فضلا و علمائی که در ذیل اسمشان ذکر شده و از نظر توانایی و حسن تدبیر مورد اعتماد ما هستند، انتخاب نمودیم.
لازم است فرزندان مؤمن ما از آنها اطاعت و پیروی کرده و اوامر و دستوراتشان و راهنمائی‌ها و مساعدتهایشان در انجام این امر مهم توجه نمایند.
از خداوند عزّوجلّ مسئلت داریم شما را برای ادای خدمت عمومی توفیق عطا فرماید.
خدمتی که خدای متعال و پیامبرش را خشنود گرداند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سید محی الدّین غریقی
سیدمحمدرضا موسوی خلخالی
سیدجعفر بحرالعلوم
سیدعزّالدّین بحرالعلوم
سیدمحمدرضا خراسانی
سیدمحمد سبزواری
شیخ محمدرضا شبیب ساعدی
سیدمحمدتقی خوئی
تبصره: تصمیم گرفته شد که آقای سیدمحمدصالح عبدالرسول خراسانی به هیئت فوق اضافه شود در : ۲۱ شعبان ۱۴۱۱
البته، آقایان سیدجعفر و سیدعزّالدّین بحر العلوم و سیدمحمدرضا موسوی خلخالی توسط رژیم بعث اعدام شدند.
و سیدمحمدتقی خوئی (فرزند ‌آیت‌الله خویی) در ۱۱ صفر ۱۴۱۵ قمری ( ۲۹ تیر ۱۳۷۳ ) در یک سانحه‌ی رانندگی ساختگی (با یک دستگاه تریلی) توسط رژیم بعث در بازگشت از کربلا به نجف (و ممانعت نیروهای امنیتی و نظامی از انتقال ایشان به بیمارستان) دار فانی را وداع گفت.

 

پس از بازجویی‌های طولانی و اذیت و آزار فراوانِ ‌آیت‌الله خویی، ایشان را به اجبار و زور، نزد صدام می‌برند
تا بوسیله‌ی فیلم‌برداری از این ملاقات و تقطیع و مونتاژ قسمت‌های مختلف و پخش تلوزیونی آن، نشان دهندکه ‌آیت‌الله خویی خواهان پایان یافتن غائله است و در حال تشکر از صدام هستند!
در بخش‌های مقطّع این دیدار برگرفته از تلوزیون حاکمیت بعث عراق، ‌آیت‌الله خویی از غوغاگران سخن می‌گویند و از عواطف صدام تشکر می‌کنند و از خدا می‌خواهند خطاهایشان را بپوشاند و او را از شر دنیا حفظ کند، و اینکه مکرر دعایش می‌کنند!
در برخی سایت‌ها گفت‌وگوی فیمابین صدام و ‌آیت‌الله خویی از این قرار است:
صدام: ای سید، آیا آنچه اتفاق افتاد به اسم دین جایز بود؟
‌آیت‌الله خویی: دین اجازه غارت اموال مردم را نمی‌دهد!
صدام: شنیدم دو اتومبیلت به سرقت رفته است؟!
‌آیت‌الله خویی: شکسته شد!
صدام: حالت الان چطور است؟
‌آیت‌الله خویی: حالم خوب نیست، به مرگ نزدیکم و مرگ به من نزدیک است.
صدام: مرگ حق است اما إن شاء الله عمر طولانی خواهی داشت.
‌آیت‌الله خویی: سبحان الله. هرچه خدا مقدّر کند خوب است.
صرف نظر از اینکه صداهایی مغشوش و نامفهوم از این دیدار پخش می شود و صدا به دلخواه قطع و وصل می‌شود، آنچه مصوّر و مصوّت است کاملاً مونتاژ شده است؛ یعنی آنجایی که شکرگزاری و دعاگویی شده معلوم نیست در چه ارتباطی است و قس علی هذا.
بی‌شک سردمداران رژیم بعث برای آرام کردن افکار عمومی و کاهش نگرانی و خشم شیعیان و موجه جلوه دادن اقدامات ضد اسلامی مبادرت به پخش کوتاه و مقطّع، با به کارگیری شیوه‌های شناخته شده‌ی تحریف و دستبرد و جرح و تعدیل واژگان، اقدام ناشیانه تبلیغاتی بود که تنها عده‌ای ساده‌دل و ساده‌لوح را فریب داد.
خدا می‌داند در آن لحظات اسارت، ساعت‌ها و دقایق و ثانیه‌هایش، بر آن منار دانش و تقوا چه گذشته است!

fetan.ir

 

 

دیدار اجباری آیت الله خوئی با صدام پس از سرکوب انتفاضه شعبانیه ۱۹۹۱

ارسال نظر

شاید از کد اچ تی ام ال HTML استفاده نماید : <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>