موضوع

قیام امام حسین (علیه السلام) برای اصلاح شیوه حکومت بود و احیای شیوه حکومتداری جدّش

n00058377-b-139507211912

قیام امام حسین (علیه السلام) برای اصلاح شیوه حکومت بود و احیای شیوه حکومتداری جدّش

قیام حسین علیه السلام برای شیوه حکومت داری مطلوب علیه حکومتداری فاسقین

بارها شنیده ایم و خوانده ایم که هدف امام حسین (ع) از قیام، امر به معروف و نهی از منکر و یا تشکیل حکومت است و اصلاح دین جدّش و آزادگی بشر بوده است. اما بیان مطالب باید با دقت بیشتری باشد، یعنی چه امر به معروف و نهی منکر و یا تشکیل حکومت؟

برای تشکیل حکومت نیاز به جمعیت، سرزمین و ثروت حداقلی است و پذیرش عموم ( خواست مردم) لازم است تا حکومت شکل گیرد  و قوام یابد.

آیا تمام جمعیت کوفه طرفدار حسین بودند در زمان نامه نوشتن؟ کوفه و عراق با چه وسعت سرزمینی در اختیار او قرار می گرفت؟ و در مقابل ثروت حجاز و شام حسین و حامیان احتمالی اش در کوفه کجا قرار می گرفتند؟!!!

حسین مرد سیاست است و می داند چه می کند، او بخوبی میداند که این امر ممکن نیست و او برای تشکیل حکومت خود قیام نمی کند چون اگر انجام کار برای این بود خون خود و اهل بیت و اصحابش را برای امری داده است که به نتیجه نرسیده. پس او برای به نتیجه رساندن امر دیگری قیام می کند.

اگر حسین برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد این امر به معروف و نهی از منکر آیا در مدینه نمی شد؟! منظور این است که این تنها یک امر به معروف و نهی از منکر ساده ای نیست.

چرا هجرت کرد؟ چرا با خانواده و چرا…    او می خواهد بین مکه و کربلا چه امری به معروف و نهی از منکری کند و چه امری در این باب ممکن است.

نکته اینجاست که یزید حسین را به حال خودش نمی گذارد یا بیعت او را می خواهد یا سر او را….

وحسین هم این ذلت را نمی پذیرد ولکه ننگ را برای خود و خانواده اش نمی خرد.  پس دیگر نه مدینه و نه مکه و حجاز و نه شام برای او ایمن نیست نامه کوفیان تنها بهانه ای است، بله بهانه ای برای جهت مسیر کاروان حسین که تمام سرزمین جدش را برای او نا امن کرده اند و او به سوی این امر می شتابد او حتی به یمن و ایران هم نمی رود چون هدفش فرار نیست. هدفش قیام است، قیام نه برای تغییر شکل حکومت از خلافت به چیزی دیگر، بلکه قیام او برای شیوه حکومت داری است و شخصی که این شیوه و سیستم را هدایت می کند.

 

مشورت امام حسین علیه السلام و محمد حنفیه و خروج از مدینه

هنگامی که محمد بن حنفیه از تصمیم امام حسین علیه السلام برای بیرون رفتن از مدینه آگاه شد، نزد او رفت و گفت:” ای برادر! تو محبوب‌ترین فرد نزد من هستی و من نصیحت خود را از هیچ کسی دریغ نمی‌دارم، چه رسد به تو که تو را نیازمند به آن می بینم.  از بیعت با یزید خودداری کن و تا می توانی از سکونت در شهرها بپرهیز.
آن گاه نمایندگان خود را به سوی مردم گسیل دار و آنها را به خود دعوت کن. اگر تو را اجابت کردند و به بیعت با تو تن در دادند، که خدا را بر این نعمت سپاسگزار باش، و اگر با دیگری بیعت کردند، این انتخاب بد، به هیچ وجه برتری تو را به دست فراموشی نخواهد سپرد. اگر به شهری بروی که مردمش در بیعت با تو دچار تردید شوند، گروهی به حمایت تو و جمعی دیگر به مخالفت با تو بر خواهند خاست و آتش فتنه و جنگ زبانه خواهد کشید و خون بی‌گناهان ریخته خواهد شد و در این میان تو نخستین کسی هستی که هدف نیزه ها قرار خواهی گرفت. در آن هنگام است که بهترین فرد امت که پدر و مادرش نیز بهترین افراد امت بوده‌اند، خونش ضایع و خاندانش از همگان خوارتر خواهند گشت.”
حسین علیه السلام به او فرمود: ” ای برادر، پس به کجا بروم؟”
عرض کرد: ” به مکه برو. اگر در آن جا آسوده خاطر بودی و خانه امنی یافتی، همان جا بمان؛ و اگر نتوانستی در آن جا بمانی، به ریگزارها و کوه‌ها پناه ببر و از شهری به شهری برو تا ببینی سرانجام کار مردم به کجا می کشد. تو وقتی به کاری رو بیاوری، اندیشه و نظرت از همگان نیکوتر و بهتر است.”
حسین علیه السلام فرمود:  ” ای برادر، به راستی که خیر خواهی و دلسوزی کردی و من امیدوارم که نظر تو درست و با موفقیت قرین باشد.”

حسین به مکه می رود و به حرمت خانه خدا باز نه به بیابانی بلکه برای قیام علیه شیوه حکوت به سمت کوفه می رود.

بر حسین روشن است که چه خواهد شد.حسین به صحرای نینوا می رسد و مذاکرات بین امام و عمر بن سعد ملعون به صورت مستقیم و یا با واسطه صورت گرفت (ارشاد مفید، ج۲، ص ۳۲.)

 

مذاکره امام حسین(ع) با عمر سعد

چون عمرسعد با لشکر عظیمى به کربلا آمد و در برابر لشکر محدود امام(علیه السلام) ایستاد. فرستاده عمرسعد نزد امام(علیه السلام) آمد. سلام کرد و نامه ابن سعد را به امام تقدیم نمود و عرض کرد: مولاى من! چرا به دیار ما آمده اى؟
امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:
»کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ اَقْدِمَ، فَاَمّا اِذْ کَرِهُونِی فَاَنَا اَنْصَرِفُ عَنْهُمْ«!؛ (اهالى شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده اند، و اگر از آمدن من ناخشنودند باز خواهم گشت!)
خوارزمى روایت کرده است: امام(علیه السلام) به فرستاده عمرسعد فرمود:  » یا هذا بَلِّغْ صاحِبَکَ عَنِّی اِنِّی لَمْ اَرِدْ هذَا الْبَلَدَ، وَ لکِنْ کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ آتیهُمْ فَیُبایَعُونِی وَ یَمْنَعُونِی وَ یَنْصُرُونِی وَ لا یَخْذُلُونِی فَاِنْ کَرِهُونِی اِنْصَرَفْتُ عَنْهُمْ مِنْ حَیْثُ جِیْتُ «  از طرف من به امیرت بگو، من خود به این دیار نیامده ام، بلکه مردم این دیار مرا دعوت کردند تا به نزدشان بیایم و با من بیعت کنند و مرا از دشمنانم بازدارند و یاریم نمایند، پس اگر ناخشنودند از راهى که آمده ام باز مى گردم. وقتى فرستاده عمرسعد بازگشت و او را از جریان امربا خبر ساخت ، ابن سعد گفت: امیدوارم که خداوند مرا از جنگ با حسین(علیه السلام) برهاند. آنگاه این خواسته امام را به اطّلاع «ابن زیاد» رساند ولى او در پاسخ نوشت:
»از حسین بن على(علیه السلام) بخواه، تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند. اگر چنین کرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت… «
چون نامه ابن زیاد به دست ابن سعد رسید، گفت: “تصوّر من این است که عبیدالله بن زیاد، خواهان عافیت و صلح نیست.”
عمرسعد، متن نامه عبیدالله بن زیاد را نزد امام حسین(علیه السلام) فرستاد.
امام(علیه السلام) فرمود:
»لا اُجیبُ اِبْنَ زِیادَ بِذلِکَ اَبَداً، فَهَلْ هُوَ اِلاَّ الْمَوْتَ، فَمَرْحَبَاً بِهِ« ؛ (من هرگز به این نامه ابن زیاد پاسخ نخواهم داد. آیا بالاتر از مرگ سرانجامى خواهد بود؟! خوشا چنین مرگى!.
همچنین در عصر تاسوعا، امام حسین(علیه السلام) قاصدى نزد عمرسعد روانه ساخت که مى خواهم شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشیم. چون شب فرا رسید ابن سعد با بیست نفر از یارانش و امام حسین(علیه السلام) نیز با بیست تن از یاران خود در محلّ موعود حضور یافتند.
امام(علیه السلام) به یاران خود دستور داد تا دور شوند تنها عبّاس برادرش و على اکبر فرزندش را نزد خود نگاه داشت. همین طور ابن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیّه دستور داد، دور شوند.
ابتدا امام(علیه السلام) آغاز سخن کرد و فرمود:   » وَیْلَکَ یَابْنَ سَعْد اَما تَتَّقِی اللّهَ الَّذِی اِلَیْهِ مَعادُکَ؟ اَتُقاتِلُنِی وَ اَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ؟ ذَرْ هوُلاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعی، فَاِنَّهُ اَقْرَبُ لَکَ اِلَى اللّهِ تَعالى«؛ (واى بر تو، اى پسر سعد، آیا از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، هراس ندارى؟ آیا با من مى جنگى در حالى که مى دانى من پسر چه کسى هستم؟ این گروه را رها کن و با ما باش که این موجب نزدیکى تو به خداست).
ابن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى ترسم خانه ام را ویران کنند. امام(علیه السلام) فرمود: «اَنَا اَبْنیها لَکَ»؛ (من آن را براى تو مى سازم). ابن سعد گفت: من بیمناکم که اموالم مصادره گردد. امام فرمود:
»اَنَا اُخْلِفُ عَلَیْکَ خَیْراً مِنْها مِنْ مالِی بِالْحِجاز«؛ (من از مال خودم در حجاز، بهتر از آن را به تو مى دهم).
ابن سعد گفت: من از جان خانواده ام بیمناکم [مى ترسم ابن زیاد بر آنان خشم گیرد و همه را از دم شمشیر بگذراند.
امام حسین(علیه السلام) هنگامى که مشاهده کرد ابن سعد از تصمیم خود باز نمى گردد، سکوت کرد و پاسخى نداد و از وى رو برگرداند و در حالى که از جا بر مى خاست، فرمود: » مالَکَ، ذَبَحَکَ اللّهُ عَلى فِراشِکَ عاجِلا، وَ لا غَفَرَ لَکَ یَوْمَ حَشْرِکَ، فَوَاللّهِ اِنِّی لاَرْجُوا اَلاّ تَاْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِراقِ اِلاّ یَسیراً«؛ (تو را چه مى شود! خداوند به زودى در بسترت جانت را بگیرد و تو را در روز رستاخیز نیامرزد. به خدا سوگند! من امیدوارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزى، نخورى.
ابن سعد گستاخانه به استهزا گفت:  »وَ فِی الشَّعیرِ کِفایَهٌ عَنِ الْبُرِّ«؛ (جو عراق مرا کافى است!) (مکارم, ۱۳۹۵)
امام(علیه السلام) در هر گام به اتمام حجّت مى پردازد تا هیچ کس فردا، ادّعاى بى اطّلاعى نکند، جالب این که فرمانده لشکر دشمن نیز تلویحاً حقّانیّت امام(علیه السلام) و ناحق بودن دشمن او را تصدیق مى کند، تنها عذرش ترس از بیرحمى و قساوت آنهاست و این اعتراف جالبى است!

حسین (ع) به عمر سعد پیشنهاد مال می دهد که دست بردارد اما عمرسعد نمی پذیرد چون امام می خواهد اتمام حجت کند که تو برای ثروت این کار را نمی کنی تو می خواهی جزئی از حکومت فاسقان باشی و حسین مشکلش این نوع حکومت داری است، از سوى دیگر تمام تلاش امام(علیه السلام) خاموش کردن آتش جنگ است و تمام تلاش دشمن افروختن این آتش است، غافل از این که این آتش سرانجام شعله مى کشد و تمام حکومت دودمان بنى امیّه را در کام خود فرو مى برد.

 

کنکاش هدف قیام امام حسین علیه السلام

حسین برای فرار مذاکره نکرد و برای اتمام حجت و روشن کردن ماجرا دست به اقدام می زند. او قبلا سفیرانی به بصره و کوفه فرستاده است. تا توانسته مردم درخواب جامعه را درگیر این ماجرا می کند و ادامه راه را به امام سجاد علیه السلام و زینب کبری  وا می گذارد

سوال اینجاست که چه شیوه ای را حسین بن علی برای حکومت داری می پسندد  و این که او می فرماید” من برای احیای دین جد ام قیام کرده ام”چه ارتباطی به شیوه حکومت دارد.

جواب این سوال را میرزای نائینی بخوبی در رساله “تنبیه الامه و تنزیه المه”(رساله ای در دفاع مشروطه ایران)  بیان می کند،

آنجا که حکومت را به دو نوع ولایتیه که حاکم به نیابت از مردم اموری بر گردن دارد تا جامعه را به مقصدی برساند و حکومت تملکیه که حاکم بر مردم و امور و مقدرات آنها چیره است و می توان گفت مردم تنزل یافته اند و عبید حاکم اند .

 

همچنین اگربه سنت پیامبر و حضرت علی نگاه اندازیم:

” در حوادث غزوه ی احد رأی حضرت ماندن در مدینه بود . و بعد همه دانستند که صلاح همین بوده امّا چون اکثر آراء بر خروج مستقر بود، از این رو موافقت کرده و مصائب جلیله را تحمّل کردند.”
حضرت علی فرمود” با من مانند ستیزکاران رفتار نکنید”

بله رفتار محمد (ص) و علی (ع) اینگونه بود که بعد از ۱۴۰۰ سال سازمان توسعه و عمران ملل متحد  حکام مسلمان  را به پیروی روش جدّ و پدر امام حسین فرا می خواند.

رعایت اصولی چون : مشورت عمومی بین حاکم و مردم، حق صحبت علیه فساد و اعمال اشتباه، تضمین عدالت اجتماعی و رسیدن به توسعه داخلی … (http://www.human-rights-in-islam.co.uk/, 2002)

آنچه حسین دنبال می کرد شیوه حکومت داری جدّش بود که امروز دنیا با آن بیگانه نیست و با عنوان حکومتداری مطلوب آن را بیان می کند  “Good Governance”    بله اگر چه مصادیقش در دنیا متفاوت است.

هدف دیگر حسین پیدا کردن فرصتی است برای خود و اهل بیت پاکش که با فاسق بیعتی نداشته باشند اگر چه امام حسین به شهادت می رسد اما با افشاگری های امام سجاد و عمه اش زینب کبری می بینیم که علاوه بر رسوا سازی ظالمان، بیعتی با یزید نمی کنند و حتی در واقعه حره در مدینه

 

واقعه حره و عدم بیعت امام سجاد (ع) با یزید

” پس از واقـعـه جـانـگـداز کـربلا، زمانى که خبر آن به مدینه رسید، مقدم حاکم تازه برمردم شهر مدینه مبارک نیفتاد . عثمان (والی شهر مدینه) به گمان خویش خواست کفایتی نشان دهد و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد. گروهى از بزرگان شهر را به عنوان نـمایندگان مدینه به مرکز خلافت (شام ) گسیل کرد.

نمایندگان پس از دیدارى که با یزید داشتند، در گزارشى که به مردم مدینه دادند گفتند : از نزد کسى مـى آیـیـم که دین ندارد، از ارتکاب هیچ معصیتى ابا ندارد ، سگ باز و طنبور نواز است، شب را با مـردان پـسـت و کنیزکان به عیاشى مى گذراند، آگاه باشید که ما وى را از خلافت اسلامى خلع کردیم . آنگاه عده زیادى با عبداللّه بن حنظله (که ریاست گروه نمایندگان را به عهده داشت) بیعت کردند تا با حکومت یزید مبارزه کنند . هنگامى که خبر این شورش به دمشق رسید، یزید را سـخت خشمگین ساخت،  به همین جهت براى سرکوبى آن عبیداللّه بن زیاد را در نظر گرفت که وى ایـن مـامـوریـت را نـپذیرفت. به ناچار یزید، مسلم بن عقبه را به این کار گماشت . شرح اقدامات و جنایت هاى فجیعى که مسلم بن عقبه بر سر مردم و شهر مدینه آورد، محتاج بحثى مـسـتـقـل اسـت. او پـس از سـرکـوب شـورش مـردم مدینه باقیمانده مردم شهر را میان دو امر مـخـیـرسـاخـت : گـروهـى شرط اول را نپذیرفتند و کشته شدند .

طبرى راجع به سرنوشت امام چهارم در این واقعه نوشته : چون یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه گسیل داشت به او چنین سفارش کرد که على بن الحسین (ع ) در کار شورشیان دخالتى نداشته است. دست از وى بـاز دار و بـا او بـه نـیکى رفتار نما. چون على بن الحسین (ع ) به نـزد مسلم رفت،  به حضرت گفت : اهلا و مرحبا و سپس وى را بر مسند و جایگاه خویش نشاند و گـفـت : پـلیدکاران (مردم مدینه) نگذاشتند به کار تو رسیدگى کنم، امیرالمومنین یزید سفارش تو را به من کرده است. سپس دستور داد چارپاى او را زین کرده و او را با احترام به خانه اش روانه نمود. مسعودى مى نویسد : مسلم بن عقبه از مردم مدینه بیعت گرفت. هرکه نپذیرفت او را کشت مگر على بن الحسین (ع ) را ” (http://www.pasokhgoo.ir, 1389)

نتیجه نوشتار:

حسین نه برای فرار از دست شامیان بسمت کوفه می رود و نه او بدنبال ایجاد حکومتی است که می داند امکانش نیست و برای امربه معروف و نهی از منکر می توانست سرزمینی دیگر و روشی دیگر پیدا کند که حداقل در آن اهل بیتش نباشند.

حسین برای بیعت نکردن باظالم و آلوده نکردن خود و خانواده خویش و برای احیای سنت ودین جدش قیام می کند که خلاصه در نماز و روزه نیست و مشکل شیوه حکومت است که بنی امیه مردم را به بردگی کشانده و غیر از متابعت از خود یا خواری و مرگ راهی برای مردم نگذاشته اند، حسین راه آزادگی را نشان داد و تضمین کرد تا قیام قیامت اگر ندای او را بشنویم.

حداقل آنچه می توانیم از حادثه عاشورا بهره ببریم نحوه رفتار ما با جامعه و حاکم است و حداقل آن در رفتار های اجتماعی که هیچ بنده ای، بنده ی دیگری نیست و حقوق او محفوظ است

چه حاکم چه جامعه ، چه کارفرما چه کارمند و کارگر ، چه همسایه و چه غریبه………………….

 

سید محسن مدنی

ارسال نظر

شاید از کد اچ تی ام ال HTML استفاده نماید : <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

همکاری