ویدیوویژه های جهان وطنی
موضوعات داغ

سلطان علی ابن محمد الباقر علیه السلام سندی از قدمت تشییع و محبت اهل البیت پیامبر خاتم (ص) در ایران

نائب خاص امام محمد باقر علیهم السلام و امام جعفرصادق علیه السلام

 

قبل از ورود حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السّلام) به خاک ایران افرادی چند از امامزادگان، به ایران آمده بودند. یکی از این افراد طبق نقلی علی بن محمدباقر (علیه‌السّلام) می‌باشد که معروف به سلطان علی است و کنیه آن حضرت ابوالحسن ملقب به طاهر و فرزند بلافصل امام پنجم حضرت امام محمدباقر (علیه‌السّلام) می‌باشد( قدمت تشییع در ایران) که گویا طبق آنچه‌که مشهور شده در مشهد اردهال (کلمه اردهال از دو کلمه «ارد» و «هال» به معنای سرزمین مقدس تشکیل شده است در این مسیر شهرهای نیاسر و نشلج واقع شده است. نام‌های قدیمی مشهد اردهال عبارتند از: بارکرسف، بارکرس، بارکرز، بارکرسب، باریکرس. خوانساری در روضات الجنات و قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین و بحرالعلوم در تحفه العالم و شیخ عبدالجلیل قزوینی رازی در کتاب الرد علی النقض نقل کرده‌اند که علی بن امام محمدباقر (علیه‌السّلام) در ناحیه کاشان در روستائی به نام بارکرسب در آرامگاهی آباد مدفون است. هر چند حاج شیخ عباس قمی در منتهی الآمال این مسئله را شهرت می‌نامند.  

 

دلایلی بر وجود مزار آن حضرت در اردهال

امام صادق(ع) درباره مقام این امامزاده بزرگوار فرموده است: «مَن زارَ أخی سُلطان علی بِأردهال کمَن زارَ جدّی سَیدَالشُهداءِ بِکَربلاء.» یعنی «هرکس برادرم علی بن باقر(ع) را در اردهال زیارت کند مانند کسی است که جدم حسین(ع) را در کربلا زیارت کرده باشد.» و افزودند: «هر که توان زیارت اجدادم را ندارد به “باریکَرَسف” رود و برادرم سلطانعلی را زیارت کند.»
امام ششم شیعیان همچنین فرموده اند: «هر که شب های جمعه و شب های متبرکه را در مزار برادرم به سر برد و به عبادت و تلاوت قرآن بگذراند بی گمان در روز قیامت با ما اهل بیت(ع) محشور خواهد شد.» و در جای دیگری فرموده اند: «حائر مزار برادرم مانند حائر جدم امام حسین(ع) است و هر که را در حائر او دفن کنند از عذاب الهی ایمن خواهد بود.»

امام رضا(ع) نیز فرموده اند: «نعم الموضع الأردهال، فالزم و تمسک به.» چه خوب جایی است اردهال، پس به آن التزام و تمسک نمایید.»

تولد
حضرت علی‌بن محمد باقر(ع) از خاندان عصمت و طهارت و فرزند امام باقر(ع) است. شیخ عباس قمی درباره فرزندان امام پنجم شیعیان گفته «بدان که اولاد آن حضرت، بنابر آنچه شیخ مفید و طبرسی و دیگران ذکر کرده‌اند، از پسر و دختر، هفت نفرند».
ابو عبدالله جعفر بن محمد(ع) و عبدالله که از اُم فروه بنت قاسم بن محمد بن ابی بکر بودند و ابراهیم و عبیدالله که از ام حکیم بوده و هر دو در ایام حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند، علی و زینب و ام سلمه که از ام ولد بودند(هر چند که در بعضی کتب دیگر آمده که ام سلمه از مادری دیگر دانسته‌اند).

 

soltanali2

 

شناسنامه حضرت ابالحسن علی بن محمد الباقر علیه السلام
شناسنامه حضرت ابالحسن علی بن محمد الباقر علیه السلام

 

شناسنامه حضرت ابالحسن علی بن محمد الباقر علیه السلام

نام: علی (ابوالحسن، طاهر)؛

پدر: محمد ابن علی ابن الحسین علیه السلام؛

مادر: امّ ولد (نام‌های او زینب، لیلا، ام‌حکیمه)؛

فرزندان: احمد و فاطمه، فاطمه یکی از همسران امام کاظم علیه السلام؛

سن: ۳۲ سال؛

مسئولیت: نائب خاص امام باقر علیهم السلام و امام صادق علیه السلام؛

سال اعزام: حدود ۱۱۳ هجری قمری و اوایل قرن دوم؛

حاکم دوران: هشام بن عبدالملک؛

محل شهادت: قتلگاه حضرت در ۴ کیلومتری حرم مطهر (بند سنگی از ناوه)؛

تاریخ شهادت: ۲۷ جمادی الثانی ۱۱۶؛

چگونگی شهادت: جداشدن سر از بدن مبارک آن حضرت با لب تشنه و فرستادن آن به دارالخلافه؛

قاتل: ارقم شامی حدود ۵۵ سال بعد از واقعه‌ی کربلا؛

یکی از معدود امامزاده های لازم‌التعظیم در ایران؛

دفن عده‌ای از شهدا در رکاب حضرت علی بن محمدالباقر علیه السلام در قتلگاه.

مشاهده‌ی کرامات زیادی در حرم مطهر و شهادتگاه آن حضرت… و زیارت آیت الله العظمی مرعشی نجفی از سردابه‌ی اجساد شهدا در ایوان صفا در سال ۱۳۴۱ خورشیدی.

اولاد حضرت علی بن‌محمد باقر(ع)
در یکی از کتب و بیان مختصری از حال اولاد آن حضرت نوشته «شأن و حال اولاد این بزرگوار نیز مانند بقیّه احفاد امام باقر(ع) است که با اهمال و فراموشی تاریخ و مورخین از یاد رفتند، اما علی‌رغم مطالبی که در کتب و احادیث به آنها اشاره شده است هیچ شکی در آن نیست که این بزرگوار، دارای نسل است با اینکه به خاطر دلایل و اسبابی احوال اولادش مخفی شده است».
البته مصعب زبیری می‌نویسد«علی بن محمد (باقر) دختری به نام فاطمه داشت که مادرش ام ولد بود و موسی‌بن جعفر بن محمد باقر(ع) با این دختر ازدواج کرد».
فرزند بزرگوار دیگری نیز از سلطانعلی‌بن امام محمد باقر(ع) بوده که احمدبن علی‌بن باقر(ع) نام داشته است که مقبره ایشان در اصفهان و باغی بوده که سر راه محله‌ای به نام خواجو قرار دارد.

 

روایتى از حضرت سلطان على علیه السلام درباره جناب ابوطالب

و قد روى عن علىّ بن محمّد الباقرعلیه السلام أنّه سئل علیه السلام عمّا یقول النّاس: إنّ أباطالب فى ضَحْضاح من نار؛ فقال: لو وضع ایمان أبى طالب فى کفّه میزان و ایمان هذا الخلق فى الکفّه الأخرى لرجح ایمانه. ثمّ قال: ألم تعلموا أنّ امیرالمؤمنین علیّاًعلیه السلام کان یأمر أن یحجّ عن عبداللّه و أبیه [ابنه ] و أبى طالب فى حیاته، ثمّ أوصى فى وصیّته بالحجّ عنهم!

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۴، چاپ بیروت، ص ۶۸

از هجرت تا شهادت (۱۱۳ – ۱۱۶ ق.)

جمعى از شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام در فین و چهل حصاران (کاشان) گردهم آمدند و پس از گفت و گو و مشورت، نامه اى براى امام باقرعلیه السلام نوشتند و از آن حضرت درخواست کردند تا براى ارشاد و راهنمایى دینى آنان، نماینده اى از سوى خود به آن نواحى اعزام فرماید.

براى رساندن نامه به آن حضرت، از میان آن جمع، شش نفر، به نام هاى: سعید و على فرزندان قوام الدّین، محمّد طاهر فرزند حسین، یحیى و عامر فرزندان ناصر، و قوام الدّین فینى، حاضر شدند نامه را همراه هدایایى که مشتاقان و دوستان امام براى پیشواى خود تهیّه کرده بودند، نزد ایشان ببرند. قاصدان از چهل حصاران عازم مدینه شدند. در اوّلین منزل، بین راه «قریه بارکرسف»، کنار چشمه آبى فرود آمدند و ساعتى را به استراحت پرداختند. در این هنگام، یکى از قاصدان (عامر) به خواب رفت. وى در عالم رؤیا رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را دید که او را مورد خطاب قرار داده، مى فرماید: عامر! تو از سوى دوستان و شیعیان ما براى بردن یکى از فرزندانم، به نزد نورِ دیده ام محمّد عازم هستى. پس از آنکه او را ملاقات نمودى، او فرزندش على را که شبیه من است، براى ارشاد و راهنمایى دینى مردم آن سامان، همراه شما به فین و چهل حصاران خواهد فرستاد. او پس از مدّتى به دست دشمنان شهید خواهد شد و محلّ دفنش – آن حضرت در این هنگام، اشاره به دامنه کوهى کردند که نهر آبى از کنار آن جارى بود – آنجا خواهد بود.

عامر، گریه کنان به رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم عرض مى کند: اگر قضیّه این گونه خواهد بود، پس من چنین کارى نمى کنم و خود را در معرض مؤاخذه پروردگار قرار نمى دهم!

رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم به او فرمود: براى شما مشکلى نخواهد بود.

عامر، از خواب بیدار مى شود و در حالى که وحشت و اضطراب او را فراگرفته است، با کسى سخنى نمى گوید. بر مرکبش سوار مى شود و به محلّى که رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم در عالم خواب به او نشان داده بود، مى رود. چون بدانجا مى رسد، آن مکان را بوسیده، بدنش را بدان مى ساید. سپس با خود مى گوید: چه خوب است از این سفر بازگردم!

از آنجا که به او گفته شده بود بر تو حرجى نیست، تصمیم مى گیرد تا با دیگر همراهان، به حضور امام شرفیاب شود و مأموریّت را به انجام برساند. عامر و همراهانش پس از طىّ راه طولانى وارد مدینه شدند. آنان به خانه امام باقرعلیه السلام رفتند. درِ خانه را کوفتند. غلام آن حضرت، درِخانه را به روى آنان گشود و نامه و هدایا را دریافت نمود و میهمانان تازه رسیده را به میهمان سراى امام برد و از آنان به طور شایسته اى پذیرایى کرد. صبحگاه، قاصدان در مسجد حاضر شدند. امام باقرعلیه السلام نیز به مسجد آمد. آنان با دیدن امام خوشحال و مسرور شدند و اشک شوق از دیدگانشان جارى گشت. آنان نسبت به امام عرض ارادت کردند و در محضرش نشستند. امام خطاب به آنان فرمود: نامه دوستانمان را خواندم و در جواب درخواست آنان، نور دیده ام على را براى آن نواحى تعیین نمودم…

اسباب سفر مهیّا گردید. امام باقرعلیه السلام در جمع فرزندان و میهمانان فرمود: من، على را براى هدایت و ارشاد دوستان و شیعیانِ نواحى چهل حصاران و فین مى فرستم، تا او مردم را به راه و روش جدّم هدایت و راهنمایى کند و این، آخرین دیدار ما با اوست.

از مدینه تا کاشان

على با پدر و برادران و نزدیکان وداع و خداحافظى کرد و همراه قاصدان، مدینه را به سوى ایران ترک کرد. در بین راه آثارى شگفت از حضرت نمایان گشت که همراهان را نسبت به وى مشتاق تر و دلداده تر ساخت…

آنان به حوالى چهل حصاران رسیدند. عامر در نامه اى، خبر ورود فرزند امام و همراهان را نوشت و توسّط پیکى به نزد دوستان و شیعیان فین و چهل حصاران فرستاد و از آنان خواست، تا خود را براى مراسم استقبال آماده سازند. نامه به اهالى رسید و همه از ورود فرزند امام و همراهان، آگاه و خوشحال شدند و براى دیدار و استقبال او سر از پا نمى شناختند.

هزاران نفر براى استقبال به بارکرس آمدند و شبى را در آنجا ماندند و روز بعد براى دیدار فرزند امام به خاوه رفتند. آنان در خاوه با فرزند امام دیدار نمودند و احساسات پرشور خود را ابراز کردند. حضرت سلطان على، یک ماه در خاوه و نواحى آن اقامت نمود. مشتاقان از هر سوى به دیدارش مى شتافتند و از محضرش بهره ها مى بردند.

 

فرزند امام در چهل حصاران

پس از یک ماه، فرزند امام براى دیدار با دوستان و شیعیان، عازم فین و چهل حصاران شد و در آنجا استقرار یافت. فرزند امام هر روز با پیروان و علاقمندان اهل بیت علیهم السلام دیدار و ملاقات داشت و روزهاى جمعه، نماز جمعه اقامه مى کرد. وى تابستان ها که هوا گرم بود، به خاوه مى رفت و در آنجا به ارشاد و راهنمایىِ مردم مى پرداخت.

خاوه اى ها از سر شوق و محبّتى که به سلطان على و خاندان او داشتند، برخى از روى رغبت و میل، مقدارى از املاک و باغ و بوستان هاى خود را به او بخشیدند و برخى دیگر، عواید زیادى از املاک و مزارع خود را در اختیار او نهادند تا در موارد نیاز مصرف نماید.

… حضرت سلطان على، بعد از یک سال اقامت در چهل حصاران و نواحى آن، نامه اى به پدر و برادر نوشت و آنان را از احوال خود و اوضاع منطقه آگاه نمود.

امام صادق علیه السلام در جواب، براى او نوشت:

«پدرم توسّط هشام بن عبدالملک شهید گردید. بخشش ها و تملیک ها و تمام عواید حاصله از آن املاک و باغ ها را صرف نیازمندان، مستمندان، از کار افتادگان و واماندگان نمایید و خود در آن مداخله نکنید. رفتار شما با مردم به نیکویى و مهربانى باشد، امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنید…»

حضرت سلطان على با دریافت جواب نامه اش، از شهادت پدر مطّلع و متأثّر گردید و بدین مناسبت، چند روزى را به سوگوارى و عزادارى شهادت پدر اختصاص داد و به سفارش هاى امام صادق علیه السلام توجّه نمود.

… سه سال از حضور این امامزاده بزرگوار در منطقه گذشت. در این مدّت، عدّه زیادى از شیعیان و دوستان اهل بیت، گرد او جمع شده بودند. نفوذ روزافزون آن جناب به حدّى بود که هر جمعه شمار افراد نمازگزار به هزاران نفر بالغ مى گردید. آنان گوش به فرمان و نیروهایى جان بر کف و آماده و مطیعِ حضرت سلطان على بودند.

این نفوذ و افزایش پیروان، باعث خوف و وحشت حاکم وقت منطقه، «حارث»، ملقّب به زرّین کفش بارکرسفى، گردید. او از ترس، به والى قم، (ارزق) پیغام فرستاد که اطرافیان حضرت سلطان على بسیار و رو به افزایش اند و همگى مطیع و فرمانبر او هستند.

ارزق از خبر حارث غضبناک شد و نامه اى به زرّین کفش نوشت و از او خواست تا با حکّام و عمّال خود متّحد شوند و آن حضرت را بکشند و سرش را براى او بفرستند…

زرّین کفش با ارقم و زبیر نراقى به مشاوره نشست و نقشه قتل جناب سلطان على را کشید.

زرّین کفش با رفتارى فریبکارانه و زبانى دوستانه، سلطان على را به بارى کرسف دعوت کرد. آن جناب دعوت را پذیرفت و با گروهى از پیروان خود به آنجا رفت.

اهالى دهکده از او خواستند که در دهِ آنان بماند؛ امّا آن جناب نپذیرفت. او و همراهانش در بیرونِ ده، در دامنه کوهى که نهر آب از کنار آن مى گذشت – و هم اکنون زیارتگاه است – خیمه هاى خود را برپا کردند.

..

نماز جمعه در مشهد اردهال

اهالى ده و اطراف و کسانى که از چهل حصاران و نواحى آن مى آمدند، در خیمه گاه به حضور حضرت سلطان على مى رسیدند. روز جمعه فرا رسید، آن جناب در ده بارى کرسف نماز جمعه را اقامه نمود و در موقع خواندن خطبه، حاضران را از وقایع آینده مطلع ساخت. پس از اداى نماز، نمازگزاران متفرّق شدند. جناب سلطان على برخى از یاران را فراخواند تا نزدش بمانند. یاران در خیمه، گرد او جمع شدند. آن حضرت در جمع یاران چنین گفت:

از اوضاع و احوال موجود و اخبارى که مى رسد، چنین بر مى آید که دشمنان ما قصد دارند در این مکان، مرا بکشند و محاسنم را به خون سرم خضاب کنند… من، شما را به پیروى از آیین محمّدى و شریعت او و راه اوصیایش توصیه مى کنم و… مرا در محلّ خیمه گاه دفن کنید…

پس از این سخنان، غم و اندوه فراوان، یاران را فراگرفت و اشک از دیدگانشان جارى شد. آنان شب را نزد جناب سلطان على ماندند. صبح فرا رسید. آن جناب از برخى همراهان خواست تا به خانه هایشان بازگردند.

نیروهاى دشمن خیمه گاه را محاصره کردند و منتظرِ فرمان حمله شدند. آن حضرت به وسیله خادمش، از حضور دشمنان خبردار شد و امر نمود تا خیمه ها را جمع کنند و به سوى خاوه بازگردند. زرّین کفش، از قصد امامزاده با خبر شد. او و ارقم و زبیر نراقى، به تعقیب حضرت سلطان على و همراهانش پرداختند. چون آن جناب متوجّه تعقیب دشمنان گردید، راه میان دو کوه را انتخاب کرد تا به خاوه برسد؛ اما دشمن با گماردن مأموران خود، راه را بسته بود. آنان از هر سو در بین راه با دشمن مواجه شدند که با پرتاب تیر حمله مى کردند. در این بین، یک تن از یاران امامزاده به بالاى کوه رفت و اهالى خاوه را براى یارى فرزند امام فرا خواند. خاوه اى ها با شنیدن این خبر، گروهى از ورزیده ترین جوانان و مردان خود را مسلّح کرده، به فرماندهى خواجه جلال و پسرش نصیرالدّین فرستادند. با رسیدن افراد مسلّح از خاوه، دشمنان متفرّق شدند و آنان نیز خود را به سلطان على و یارانش رساندند.

سران سپاه دشمن، با مشاهده این شجاعت و رشادت از خاوه اى ها، دست از حمله کشیدند. آنگاه حضرت سلطان على، زرّین کفش را براى مذاکره با خود فراخواند.

او به نزد جناب سلطان على آمد و گفت: براى چه مرا خوانده اید؟

حضرت سلطان على فرمود: اى حارث! من به خواسته دوستان و شیعیان چهل حصاران و فین، به این نواحى آمده ام و براى ارشاد و راهنمایى دینى آنان دعوت شده ام. شما براى چه این همه نیرو فراهم آورده اید؟ آیا به عاقبت کارتان اندیشیده اید؟ آیا به سرنوشت کسانى که قبل از شما در کربلا با جدّم آن گونه رفتار کردند، فکر کرده اید؟

زرّین کفش پس از سخنان امامزاده گفت: این سخنان و مواعظ را کنار بگذارید و آماده نبرد باشید؛ زیرا ارقم سوگند یاد کرده با کشتن شما، کار را یکسره سازد.

آنگاه اسبش را به طرف سپاه ارقم راند و خود را به او رسانید و گفته هاى خود با امامزاده را براى او بازگو کرد. ارقم پس از شنیدن سخنان حارث، نزد فرزند امام آمد و گفت: اى فرزند باقر! آیا گمان کرده اى که با نصیحت و موعظه به ما، جان سالم به در خواهى برد؟! من با خود عهد بسته ام، هرجا یکى از شماها را بیابم، سر از تنش جدا کنم!

جناب سلطان على فرمود: اى ارقم! ما را از کشته شدن در راه خدا هیچ بیمى نیست. در میان پدران و اجداد و خاندان ما «شهادت در راه خدا» سنّت بوده است. من بر خود نگران نیستم، فقط بر ریختن خون دیگران بیم دارم و نمى خواهم سبب کشته شدن آنان شوم.

ارقم گفت: خون آنان را هم بر زمین خواهم ریخت.

زرّین کفش از پیش، تمامى راه هاى ارتباطى میان بارى کرسف و آبادى هاى پیرامون آن منطقه را با گماردن مأموران مسلّح بسته بود تا هیچ گونه خبر و ارتباطى بین سلطان على و طرفداران برقرار نشود و اگر مأموران، پیک یا رسولى را از طرف امامزاده یا شیعیان و طرفداران او در فین و چهل حصاران مى یافتند، او را دستگیر کرده، مى کشتند. شاهزاده حسین و سلطان محمود، از بستگان جناب سلطان على، از جمله این رسولان بودند که در راه بین اردهال و فین، گرفتار و شهید شدند.

درگیرى چند روز ادامه یافت. زبیر و عدّه اى از سپاه دشمن، در آغاز حمله، به دست یاران حضرت سلطان على کشته شدند. این امر باعث تضعیف روحیه بقیه سپاهیان دشمن گردید. زرّین کفش، با دیدن این اوضاع، با تطمیع و تهدید، عدّه اى از «کلجارى»ها را با خود همراه نمود و با تقویّت روحیه سپاهیان، به جناب سلطان على و یاران او حمله کرد. در این حمله، خواجه نصیر، از یاران حضرت سلطان على، شهید شد. در حمله دیگر، عامر و در حمله هاى بعد، یاران باوفاى فرزند امام، یکى پس از دیگرى شهید شدند.

در این درگیری‌ها تعداد زیادی از یاران امام به شهادت رسیدند و حضرت سلطانعلی نیز پس از استفاده از چوبه تیر( بنا به روایتی ۸۰ چوبه داشت) با شمشیر به مبارزه برخاست او با باقى مانده یارانش، در حمله اى شدید، بسیارى از سپاه دشمن را کشت و بقیه را تار و مار کرد. زرّین کفش که در حمله ها جان سالم به در برده بود، حیله اى به کار برد و عدّه اى از دختران و زنان کلجار را برهنه کرد و به میدان نبرد فرستاد. جناب سلطان على با دیدن دختران و زنان برهنه، از حمله و دفاع دست کشید و یاران اندک خویش را به پشت جبهه فراخواند.

آن جناب در راه کوهستان، به کنار سنگى بزرگ پناه برد و در آنجا به نماز و دعا و نیایش مشغول گشت. ارقم و یارانش از فرصت استفاده کردند و با تیر و نیزه و خنجر به حضرت سلطان على حمله نمودند و او را در همان مکان (بند ازناوه) شهید کردند….

 

محل شهادت سلطان علی بن محمد الباقر ع

خبر شهادت حضرت سلطان على و یاران باوفایش به اهالى فین، چهل حصاران و سایر نواحى رسید. فینى ها پیاده و سواره با چوب و چماق، خود را به قتلگاه شهیدان اردهال رساندند.

پیکر پاک حضرت سلطان على را براى غسل، از قتلگاه به سوى نهرى، که اکنون به نهر شاهزاده حسین معروف است، حمل کردند و پس از غسل، تا مکان فعلى، که حضرت بدان وصیّت نموده بود، تشییع کردند و پس از نماز بر آن پیکر پاک، خاوه اى ها آن را به خاک سپردند.

فینى ها پس از خاک سپارى حضرت سلطان على، به خونخواهى شهیدان اردهال برخاستند و با همان چوب و چماق هاى خود، به تعقیب دشمنان و قاتلان پرداختند و زرّین کفش و اکثر مأمورانش را دستگیر کردند و به قتل رساندند و پس از آن با خود عهد بستند که خود و نسل آنان هر سال، در دومین جمعه فصل پاییز، که مصادف با روز خاک سپارى حضرت سلطان على است، به زیارتش بیایند و این واقعه را با برگزارى «مراسم قالى شویان» زنده نگه دارند.

20170120_130304 (2)

 

 

 

وصایای حضرت سلطانعلی

وقتی حضرت در لحظه‌های آخر عمرشان چشم گشودند خود را در کنار خواجه ملک شاه دیدند و فرمودند«ای دوست موافق! وصیتی چند دارم، باید به وصایای من عمل کنی

 

۱. برادرم و نور دیده‌ام (سلطان محمود) از ترس دشمنان در خانه عبدالکریم بارکرسی پنهان شده‌اند، کوشش کن او را به مردم چهل حصاران(یکی از نام‌های قدیم کاشان) و فین برسانی که به وی آسیب نرسد.
۲. نامه‌ای به برادرم امام جعفر صادق(ع) عرضه کن و تمام وقایع و شرح غربت و مظلومی مرا بده و ذکر کن که مردم با من چه‌ها کردند و نگذاشتند، یک دفعه دیگر به خدمتت برسم.
۳. سلام مرا به دوستان فین و چهل حصاران برسان و بگو قبر مرا در همان محلی قرار دهند که به شما نشان داده‌ام و تخلف نورزند.
کرامات حضرت
یکی از کراماتی که در خصوص حضرت سلطانعلی(ع) نقل شده است «فرد مورد وثوقی که از بیماری مهلک سودا رنج می‌برد نقل می‌کند که مشرف به زیارت آن حضرت شده و حاجت خواستم، شبی حضرت به خوابم آمده و نوید بهبودی به من داد. چند روزی از این ماجرا نگذشت که بهبودی کامل یافتم».
یکی از اهالی کاشان نقل کرد، در حالی که تمامی اطبا جوابم کردند و بیماریم را سرطان خون تشخیص داده بودند، به یاد کرامات و الطاف آن حضرت افتاده و راهی اردهال شدم شب را در آنجا ماندم و حاجت خواستم و این کار چندین بار تکرار شد، تا اینکه شبی حضرت را در خواب دیدم. به من فرمودند« فلانی به نماز اهمیت بیش تر بده، و از ما ناامید مشو». در حالی که بدنم می‌لرزید، از خواب بیدار شدم و پس از چندی که برای آزمایش خون رفتم، هیچ عیب و نقصی در خودم نیافتم.

 

ایوان صفا

در ورودی حرم حضرت سلطانعلی بن محمد(ع)، ایوانی قرار دارد که به ایوان صفا مشهور است. بعد از ورود به ایوان صفا در سمت راست پله ها، سردابی به عمق سه و نیم متر وجود دارد که طول آن شش متر و عرض آن سه متر است.
ماجرا از این قرار است که در سال ۱۳۱۳ هجری، “اعتضاد الدوله” فرماندار قم به مشهد اردهال آمد و فرمان داد تا روی سرداب را بشکافند. او شخصاً داخل سرداب شد و حدود یکصد تابوت را در آنجا دید که در هر یک، پیکری سالم و از هم متلاشی نشده در حالی که لباس به تن دارند و روی گونه های بعضی از آنها، خون خشکیده دیده می شود که احتمال داد این پیکرها متعلق به یاران شهید حضرت علی بن محمد باقر(ع) باشد.
ماجرای این کشف، پس از چندی در میان مردم مشهور شد و حس کنجکاوی اهل تحقیق را برانگیخت که از جمله افرادی که درباره این موضوع شگفت انگیز که بظاهر با توجیهات علمی ناسازگار است، حساس شدند آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی(ره) از مراجع عظام تقلید بود.
ایشان در سال ۱۳۴۱ هجری شمسی، دعوت اهل محل را برای مسافرت به مشهد اردهال پذیرفت و به نیت تأمین موتور برق برای حرم که تا آن زمان از برق محروم بود، به این منطقه رفت و پس از اقامت چند روزه، برای مشاهده سرداب از نزدیک، اقدام کرد.

ایشان نیمه شب دستور دادند خادمان حرم، گوشه ای از سطح ایوان صفا را شکافته و دریچه ای به سردابه باز کنند؛ پس از تهویه مصنوعی هوای داخل سرداب، یکی از جوانان محلی که گفته می شود هنوز در قید حیات است، داوطلب و پیشقدم شد و چراغی در دست گرفت و با کمک چند نفر از معتمدان و مؤمنان، داخل سرداب شد و پس از کسب اطمینان، آیت الله مرعشی(ره) به کمک وی، از خاکریز کنار سرداب به داخل رفت و وارد محوطه بزرگی در زیر این آستان مقدس شد.
این مرجع عالیقدر پس از خروج از سرداب، ماجرا را این گونه نقل کرد: «در جانب شرقی سرداب، متجاوز از یکصد تابوت به اندازه های مختلف بلند و کوتاه و رنگ های متفاوت زرد و سیاه، در سه ردیف، روی یکدیگر گذاشته شده است که قسمتی از تخت های چند تابوت شکسته شده است و درون هر یک، جسدی در لباس، با سر و صورت باز و مو های ژولیده نمودار است.»
ایشان که از برجسته ترین متخصصان علم تاریخ و انساب بودند، از پوسیده نشدن تابوت ها و سالم ماندن این اجساد، اظهار تعجب کردند (نکته مهم این است که در زمان شهادت حضرت سلطانعلی سردابی وجود نداشته است تا شهدای در رکاب آن حضرت در سرداب قرار گیرند. ولی بنا به گفته های ساکنین محلی و حکم عقل احتمال دیگر اینست که این تابوت ها می تواند متعلق به زمانی دیگر باشد و آنجا این بدن ها به امانت گذاشته شده است.)
در عقب سرداب زیر دارالحفاظ لوحه ای از سنگ نصب و روی آن نام سید رکن الدین مسعود و تاریخ ۹۵۴ حجاری شده است.

مصاحبه با دوشخصی که وارد سردابه شده‌اند

شهرت؛ قالی
شهرت معروف این منطقه قالی است؛ البته نه به خاطر بافتن آن، بلکه به خاطر مراسم عزاداری امامزاده به «مشهد قالی» مشهور است. روز شهادت امامزاده، دومین جمعه ی ماه مهر بود. روزی که مردمِ چوب به دست، فقط توانستند جسد امامزاده را روی قالی بگذارند، تا رودخانه ی پایین دست ببرند، بشویند و دفن کنند. از آن به بعد، هر سال در دوّمین جمعه ی ماه مهر، مردم سالروز شهادت امامزاده سلطان علی(ع) را بزرگ می دارند. ده ها هزار نفر از اهالی کاشان و شهرها و روستاهای اطراف آن چوب به دست، قالی به دوش و سیاه بر تن راهی مشهد اردهال می شوند. آن ها قالی را به یاد آن فرشی که جسد امامزاده را در آن گذاشتند و در آب رودخانه شستند، در آب رود می شویند و چوب ها را به خونخواهی شاه شهید، در هوا جولان می دهند. این تنها مراسم مذهبی اسلامی است که به تاریخ هجری شمسی برگزار می شود و در فهرست میراث معنوی کشور هم به ثبت رسیده است.

طبق دست نوشته ها و منابع تاریخی، ساخت اولین بنای امامزاده حدود قرن چهارم تخمین زده می شود. «شیخ عبدالجلیل رازی» به خاطر زینت ها و نور و رونق بقعه، در کتابش از مشهد علی بن محمد به نیکی یاد کرده است. «سید ابی رضا راوندی» هم در قرن چهارم قمری، قصیده ای در مدح و سپاس از «مساعی مجدالدین» که معمار بنای آن بوده، سروده است. قصیده ای بلندبالا که از گنبد بلند و نهر خوشگوار و حمام خوب و بستان باصفای امامزاده در ۱۰۰۰ سال پیش حکایت می کند.

از آن به بعد، به دستور پادشاهان بعدی، معماران هر چند سال یک بار دستی به سر و روی بنای امامزاده می کشیدند و گلی به گوشه ی جمالش می نشاندند. زمان شاهرخ تیموری مناره ها و نقارخانه و صحن عتیق و صفا اضافه شد. شاه طهماسب نیز گنبدش را با کاشی طلایی پوشاند. هرچند امروز خبری از آن کاشی ها نیست. ۲۵۰ سال بعد هم به دستور فتحعلی شاه مناره هایی به بقعه اضافه شدند. اکنون بنای امامزاده دو ایوان و یک صحن دارد. یکی صحن و ایوان شرقی، معروف به سردار، با ایوانی که با نقاشی هایی از چهره ی سلمان فارسی و قنبر و حضرت علی(ع) تزیین شده و هنوز هم کم و بیش چیزهایی از آن ها باقی است؛ دیگری هم ایوان جنوبی، که در زمان شاه طهماسب صفوی بنا شده و گنجینه ای است از هنرهای صفویه. نقاشی های نفیس آن دوره هنوز سالم است. فرمان شاهرخ میرزا هم که در سال ۸۹۳ ه.ق. روی سنگی در روی این ایوان نوشته شده، دیدنی است. فرمانی که در آن حکم داده تا از سادات و دکان داران مشهد مقدس سلطان علی مالیات نگیرند و ایشان معاف از عوارض باشند.

«تمام شد این در به دور عدل شاه طهماسب نایب صاحب زمان.» این هم به خط نسخ روی درِ چوبیِ زیبایی نوشته شده است که «مولانا حسن» آن را برای بارگاه امامزاده ساخته است. صحن روبه روی این ایوان به صحن عتیق معروف است. وسط هشتی ورودی صحن عتیق، سنگاب یک تکه از سنگ سفید وجود دارد که هنوز سالم مانده؛ اما سال هاست که در حسرت قطره ای آب است و حالا بیش تر وسیله ی بازی بچه هاست. کتیبه ای روی آن قرار دارد که نشان می دهد عمر آن حدود ۳۰۰ سال است. داخل صحن امامزاده سلطان علی نرم و آهسته قدم بردارید، تا از فضای زیبای آن هم لذت ببرید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی سهراب، شاعر آب و آیینه، او جایی همین گوشه ها آرمیده، به سراغ او هم بروید.

منابع:

امامزاده سلطان على (ع) – مشهد اردهال

https://isfahan.iqna.ir/fa/news/3484446/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C-%D8%A8%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%B9

https://www.mashreghnews.ir/news/50110/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B5%D8%AF-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86

نمایش بیشتر

سید محسن مدنی بجستانی

مهندس برق قدرت - فوق لیسانس علوم سیاسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا