موضوع

سیری در اندیشه های ژان ژاک روسو فیلسوف فرانسوی

Jean_Jacques_Rousseau-139507071201

ژان-ژاک روسو (به فرانسوی Jean-Jacques Rousseau متولد ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲ و درگذشته۲ ژوئیه ۱۷۷۸) متفکر سوئیسی، در سده هجدهم و اوج دوره روشنگری اروپا می‌زیست.
اندیشه‌های او در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سال‌ها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راه‌گشایان آرمان‌های انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می‌توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال‌تر از هابس و جان لاک و شارل دو مونتسکیو می‌اندیشید. شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را اساساً در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه اندیشه او را بیشتر در نقد فلسفه روشنگری ارزیابی می‌کنند. برای روسو، صرف نظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرف نظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. روسو تلاش می‌کند، نوعی هماهنگی میان آزادی فردی و جمعی ایجاد نماید. وی این کار را در اثر معروف خود قرارداد اجتماعی که در سال ۱۷۶۲ میلادی نوشته شد، انجام می‌دهد. یکی دیگر از کتاب‌های مهم روسو به نام امیل در زمینه تربیت کودکان است.
موسیقیدان، نویسنده و فیلسوف فرانسوی ـ ژان ژاک روسو شاید با شخصیت چندین بعدی و نخستین دید غیر فرهنگی اندک پارادوکس بیاید. ولتر مخالف سرسخت روسو در نامۀ مورخ ۳۰ اگست ۱۷۵۵ به فیلسوف در وابستگی به کتابی که به ولتر فرستاده بود، می نویسد: “در انسانها تمنای از نو چهار پای گشتن به وجود می آید. یعنی همۀ امتیازات فرهنگی را از دست دادن و در یک زندگی حیوانی داخل گشتن”. ولتر سپس واژه به واژه مینگارد:
“آدم اثر شما را که میخواند، میخواهد بر چهار پای برود. از جایی که این عادت را شصت سال و اندی پیش ترک گفته ام، ناممکن میدانم از نو فرایش بگیرم. این حرکت ” طبیعی” را به آنانی وامیگذارم که بیشتر از من سزاوار چهار پای بودن هستند.”این پارۀ توهین آمیز نامۀ ولتر تاثیر خیلی منفی بر روسو میگذارد. روسو ناگزیر می گردد خویش را کنترول بکند تا از راهرو ادب بیرون نگردد.
روسو نه تنها برای ولتر و معاصرانش بلکه نیز برای نسلهای بعدی اندیشه گری میماند که میخواهد مردمان را از بند تمدن برهاند زیرا به قول او، فرهنگ و تمدن مردم را فاسد ساخته و از حالت طبیعی بیرون در آورده. روسویسم بدینگونه بیشتر پراگماتیک ضد فرهنگ است تا فلسفۀ ضد فرهنگ.
از سوی دیگر نام روسو را با ناسیونالیسم و پاتریوتیسم گره زده اند. پاره هایی از یادداشتهایش به منتقدانش امکان آنرا میسر ساخت تا آنان ارجگزاری روسو به طبیعت را برای تخریب همو به کار ببرند. زدن برچسپ نژادپرستی بیجاست بر روسو. زیرا او هرقدر در آغاز بر پدروطن بالیده باشد، فرسنگها از راستگرایی نژادی به دور بوده است. در حقیقت روسویسم معرف کومونیتاریسم مطلق است. و آنانی که به یک سیستم اخلاقی و ارزشی گرایش دارند، بیگمان همبستگی و همسویی بیشتر باهم مییابند. روسو اگر از سویی مردمان را به بازگشت سوی طبیعت فرا میخواند از طرف دیگر تلاش شناخت هویت و سرزمین آبایی را در آنان می کند. به باور نه تنها مخالفان بلکه حتا شماری همنظران روسو این نظرات جایی در بحثهای فرهنگی ندارند و متضاد نمود مییابند. زیرا اگر روسو میخواهد مردمان به طبیعت بازگردند و انزوا را بربگزینند یا به قول ولتر “چهار پای گردند”، هرگونه سخن زدن با دیگران را بایستی طرد بکنند و اگر به تنهایی پناه بردن ترویج میگردد پس چگونه میتوان از شناخت هویت و سرزمین آبایی سخن زد؟
روسو اما نمی خواهد مردمان را به عصر ابتدایی ببرد بلکه به جایی که آنان آنجا حقیقتاً قرار دارند تا از موقعیت حقیقی به زندگی ایدیال دست بیابند.
نظرات پیچیده و بعضاً ” در تضاد” روسو بحث برانگیز اند. چنانچه او همواره ناگزیر گشته، آنها را به خاطر بد فهمیها چندین بار توضیح بدهد. به گونۀ نمونهً به نظریۀ ” غیروابسته بودن” ببینیم. چگونه ممکن است، کارفرما بدون کارمند شرکتی را بچرخاند؟ یا یک کشور بدون واردات و صادرات وجود داشته باشد؟ گیریم آن ۳۰۰ سال پیش بوده باشد. اما روسو نیز برای این پرسشها پاسخ دارد. او در Global village نشان میدهد که حتا در یک شورای اجتماعی و سازمان سیاسی تا کجا میتوان وابسته گشت و در کجاها بایستی استقلالیت را حفظ کرد. در Contrat social او مدل قانونی که اندیشۀ آزادی را منتقل میسازد، مطرح میکند. دولتهایی که خود را موظف به عملی ساختن آن طرح میدانند، خادم پدروطن نامیده شده اند.
ازاین رو،روسو یک فیلسوف نه بلکه فیلسوف سفیر آزادیست. طبیعت گرایی و قانون ایده ال مردمی نه دو مدل متضاد بلکه به باور روسو مدلهایی اند که آزادی را به ارمغان می آورند. آزادی طبق روسو نمی تواند بدون برابری عمر دراز داشته باشد و مالکیت تحت ارادۀ مردم می تواند برابری را تامینکند. روسو مخالف قدرتگیری اریستوکراتها بود.
روسو توضیح می دهد که دولتهای بزرگ و قدرتمند از کشور های کوچک بهره کشی و آنها را تسخیر می کنند. کوچکترها می پذیرند. هر کدام به دیگری وابسته است. در فرجام آنچه به دست می آید استفادۀ بزرگتر ها از کوچکترهاست و ضرورت کوچکترها به بزرگترها زیر نام معامله. چون استفادۀ سؤ اختیاریست و ضرورت جبری پس چنین داد و گرفتی نه تنها تضاد مورالیستیست بلکه ایستاده بر سمپیتهای نفع کشی قدرتمندان. روسو به آن به چشم ضدیت با مورالیسم و ایدیالیسم می بیند. روسوست که در جامعۀ بستۀ فرانسه نظریۀ رادیکال دموکراسی را مطرح میسازد و آن تاثیر غیرقابل انکار بر انقلاب کبیر فرانسه میگذارد.
او با چاپ کتاب Du Contrat Social on Princepesdu dorit politque می نویسد: ” شاید بپرسند، آیا شاهزاده یا قانونساز استم که در پیرامون سیاست مینویسم؟ من با نه پاسخ و ادامه میدهم، درست به همین خاطر در مورد سیاست مینویسم. اگر شاهزاده یا قانونساز بودم، وقتم را با گفتن “چه باید کرد؟” نمیگذشتاندم. انجام میدادم یا سکوت میکردم.” و پی میگیرد که به حیث هموند جامعه و شهروند تعهدش میداند در مورد آنچه در پیرامونش روی میدهد، اظهار نظر بکند.

روسوی انسان
بیرنهاردت گروتیزین در کتابش در مورد روسو می نویسد:” فلسفه قصۀ روحش هست”. آرمان غیروابستگی آرمانیست که روسو خود تلاش به زیستنش کرده است. روسو از نزدیکانش دوری می جوید و به انزوا پناه ببرد. تا مرزی که فکر میکند همه یکدست علیه او توطیه میکنند. آن احساس یعنی گوییا تجرید گشتن از سوی “محیط دشمنانه” در سالهای ۱۷۶۸ به اوج میرسد. اما آن تا یک مرزی تنها خیال بود. او مینویسد:”چقدر بایستی نیرومند بود تا از آدمان چشمداشتی نداشت. آنانی که شکنجۀ روحیم میکنند و از شکنجه کردنم شادمان میگردند، وابسته به من اند زیرا با نبودنم نمیتوانند شادمان بمانند.”.
روسو در ۲۸ جون ۱۷۱۲ در ژنیو چشم به جهان میگشاید. مادرش با تولد روسو پدرود زندگی میگوید. پدرش یک ساعت ساز فرانسویست. او در سال ۱۷۲۲ به خاطر مشاجره با یک نظامی ناگزیر به ترک ژنیو میگردد و روسو را با ده سالش به کشیش پروتستانتی میسپارد. روسو در آنروز ها شیفتگیش را نسبت به ادبیات و تاریخ کشف میکند. سه سال پستر با مادام دو وارانس آشنا میگردد. مادام دو وارانس مهمترین فیگور زندگی روسو میگردد. روسو در اتوبیوگرافیش چندین بار به آن اشاره میکند. او در هفده سالگی به کاتولیسم روی می آورد و با موسیقی سرو کار مییابد. در سال ۱۷۳۲ ترک وظیفه میکند تا به برنامه های آموزگاری در حوزۀ موسیقی برسد. موسیقی پسانترها نقش مرکزی را در زندگی روسو بازی میکند تا اندازه یی که همو در فرجامین روزها، زندگی معیشتیش را با نگاشتن نوتهای پارچه های موسیقی تامین میکند.

روسو در سال ۱۷۴۵ با تیریزا لوفاسو معرفی میگردد و با او ازدواج میکند. روسو هر پنج فرزندش را به یتیم خانه میسپارد که بعدها به این سبب عمیقاً و پیوسته مورد انتقاد نویسندگان به ویژه ولتر قرار میگیرد. روسو در اثر معروف ” اعترافات” با ندامت از کرده اش مینگارد و اما اینکه کودکان را به خاطر حفاظت از آنچه شاید انتظار شان را میکشید به یتیم خانه سپرده. در سال ۱۷۵۸ رماننامۀ La Novelle Heloise را به فرجام میرساند. این کتاب موفقیت بزرگش میگردد. او با وجود تهدیدنامه ها، تلاشمندانه روی کتابهای متعدد کار میکند. در ۱۷۶۲ امیل را در پیرامون تربیه و پرورش کودکان مینویسد. در امیل توضیح میدهد، چه باید کرد تا صدای طبیعت ـ برای روسو همزمان صدای آزادی ـ در کودکان خفه نگردد . امیل از سوی نویسندگان و فلسفه پردازان همطرازش مورد انتقادهای سخت قرار میگیرد و نیز در پارلمان پاریس مورد قضاوت. چاپ، نشر و مطالعۀ آن ممنوع اعلام میگردد. کتاب نامبرده در پاریس و هالند به جرم تاختن به مذهب به آتش کشیده میشود.
سپس حکم بازداشت او صادر میگردد. روسو فرار میکند. نیز از کانتون بیرن روسو را میرانند و او به کانتون نوشتیل باز میگردد. چندی نمیگذرد، در آمستردام کتاب Du Contrat Social on Princepesdu dorit politque خیلی با ارزش در حوزۀ فلسفۀ سیاسی چاپ میگردد. سالهای بعد از ۱۷۶۲ سالهای گریز و فرار میگردند. در سال ۱۷۶۵ Lattres de la montagne در پاریس و آمستردام به آتش کشیده میشوند. در همان سال خانه یی که برای بود و باش موقتی روسو در نظر گرفته شده بود، سنگباران میگردد. او سویس را ترک میگوید. برای مدت کوتاه در پاریس میماند پیش از آنکه در سال ۱۷۶۶ با داوید هومیل به انگلستان برود. به زودی میان روسو و هومیل مشاجره در میگیرد. در سال ۱۷۶۷ روسو به فرانسه بازمیگردد. در آنجا با میرابو میزید. روسو تمام وقت نستوه مینویسد ارچند با گذشت زمان خویش را بر سرگذشت و زندگیش متمرکز میسازد. چندی نمیگذرد که در آمستردام Confessions نشر میگردد. سپس اتوبیوگرافی بزرگ روسو به نوشت می آید. در سالهای ۱۷۷۰ـ ۱۷۷۱ پولیس مطالعۀ اتوبیوگرافی را ممنوع قرار میدهد. دهه های ۱۷۵۰ـ ۱۷۷۰ از نگاه کیفیت و کمیت از پرکارترین سالهای روسو به شمار می آیند. از سوی دیگر فاصلۀ روسو با جامعه روز تا روز بیشتر میگردد. روسو از سالهای ۴۰ دو راه را در برابرش دیده:
۱.میتواند به راه تمدن برود؛ خود را در اجتماع رشد بدهد؛
۲. خود را به زمان و آرمانش بسپارد و خطر افتادن در انزوا را بپذیرد.

روسو راه دوم را برمیگزیند و مینگارد، یگانه آرزویش است تا یادشرا در نبودش گرامی بدارند و آثارش با قایل گشتن ارزش به نویسنده مورد کاربرد قرار بگیرند. روسو در دوم جولای ۱۷۷۸ هنگام کار روی باب پنجم فرجامین کتاب آغازیده در سال ۱۷۷۶ Reveries du promeneur solitaire زندگی را پدرود میگوید. روسو و آثارش میرسانند که بازگشت روسو بیشتر به خودش بوده.

ژان ژاک روسو اوییست که طبیعت از او ساخته
روسو گاهی که انسان طبیعی را تشریح میکند، در حقیقت خودش را آفتابی میسازد. چنانچه مینویسد”:ژان ژاک روسو اوییست که طبیعت از او ساخته”. طبق نظر روسو در ژرفای هر انسان، غیروابستگی است. باید آنرا شناخت. انسان حیوانی در میان حیوانات نیست بلکه یگانه حیوانی است که میتواند با شناخت آزادی، خویش را از حیوانات تمیز بدهد. اما انسان هرچه بیشتر به دست می آورد به همان پیمانه بیشتر میتواند از دست بدهد و کلیدیتر اینکه انسان هر چه بیشتر به دست می آورد، غیروابستگی و آزادی طبیعیش را از دست میدهد.در بند بودن و وابستگی در آثار روسو را بایستی نظر به موضوع جاری تحلیل نمود. به گونۀ نمونه در Reveries du promeneur solitaire در بند بودن به حیث وابستگی فردی فهمیده میشود و آزادی به حیث غیروابستگی فردی. روسو در آنجا مینویسد:” من هرگز نمیگویم آزادی یعنی انجام دادن آنچه خواست آدم است بلکه روشن است انجام ندادن کاری که میل آدم نیست. و دقیقاً چنین است تعریف آزادیی که برای خود خواستارش بوده ام و در میان همروزگارانم به مخالفتها و اسکاندالها انجامیده.” به بیان دیگر اویی که ناگزیر به انجام دادن کار از سوی انسانی نیست، آزاد است. انسان تا زمانی که در گرفتن تصامیم آزاد است، چه آنها را عملی بکند و چه نکند، آزاد است. تا کنشش وابسته به کنش دیگران گردد، دیگر آزاد نیست.

پرسشها به میان می آیند:
ـ چگونه بایستی با جمع مردمی رفتارید که از یک مدل آزادی ـ آزادی طبیعی ـ دور شده و اما مدل دیگر آزادی ـ آزادی شهروندی یا سیاسی ـ را در عمل پیاده ساخته اند؟
ـ و اگر مردم آزاد (طبیعی) به آزادی شهروندی دست نیافته باشند مجاز است آنان را با فشار ـ حتا فشار نظامی ـ ناگزیر به نایل آمدن به آزادی شهروندی ساخت؟

ـ گیریم روزی در جنگلی به آدمانی بربخوریم که هنوز به ابتداییترین شکل میزیند. باید گرد آنان سیم خاردار بکشیم تا خوشبختیی که با بیگناهی و نادانی در آمیخته است با روی آوردن به تمدن و آنچه روح روشنگری از ما میخواهد، نمیرد؟ آنان از موقعیت “حیوانی” رها گردند تا “انسان” شده باشند؟
ـ و اگر با پیشرفتهای امروزی در دهه های آینده یا شاید سدۀ آینده در کیهان به موجوداتی بربخوریم که شکل شان نزدیک به آدم باشد، اما در حالت پنج سده پیش بزیند حق داریم طبیعی زیستی شانرا غیر پذیرفتنی بدانیم و قضاوت بر چگونگی خوشبختی شانرا به خویش بدهیم؟ و با کدام حق به خویش اجازه میدهیم اظهار بکنیم که آنان یک زندگی “غیر انسانی” را به پیش میبرند و بایستی از سوی ما به زندگی “انسانی” سوق داده بشوند؟
از نظر روسو آدم ضرورت ندارد خویش را از طبیعت برهاند تا انسان حقیقی را کشف کرده باشد بلکه به طبیعت بیشتر روی بیاورد. اگر او بخواهد آدم طبیعی را بازبشناسد، کافیست خودش را بکاود. پس میتوان گفت آدم طبیعی به آدم اجتماعی دورترین و نزدیکترین است. حالت طبیعی آدم حقیقی یعنی پرده برداری ازعلم انسانشناختی. اما چرا فراگرفتن آدم طبیعی سزاوار اهمیت است؟
۱.برای سازگار آمدن با خویش باید به سرچشمۀ شناخت آدم طبیعی برگشت: دانستن آدم طبیعی یعنی دانستن آدم حقیقی؛
۲.برای حل ساختن مسایل مبرم و مهم. به گونۀ نمونه روشن ساختن وظایف شهروند که به وسیلۀ نابرابریهای مورالی سیاسی تاریک توضیح داده شده اند.
از انسان طبیعی، انسان اجتماعی و از انسان اجتماعی، شهروند ساخته شد. ار چند در آن زمان هفته ها و حتا ماهها به کار بود تا از فرانسه به چین سفر کرد. ناممکن اما نبود. یعنی امکان برقراری تماس در سراسر کرۀ زمین وجود داشت. استوار روی همین اصل برای نخستین بار طرح مفهوم “جهانشمولی” از سوی روسو پیشکش شد. در تمام این نقشها مسالۀ غیروابستگی مطرح میگردد. برای روسو مهم بود که ببیند، بداند و بشناساند، انسانی که آزادی طبیعی را عقب گذاشته در میان وابستگیها چقدر غیروابسته میماند؟
او توضیح میدهد: ” نخستین کسی که یک توته زمین را تصاحب کرد و گفت، این از من است و آدمانی که به قدر کافی ساده بودند و پذیرفتند ایجاد کنندگان واقعی مالکیت شخصی بودند. چه جنگها و جنایاتی که رخ ندادند . خود را از گوش فرادادن به این وحشت دور نگهدارید. شمایان برباد میشوید اگر فراموش کنید، میوه ها به همه تعلق دارند و زمین به کسی تعلق ندارد”.البته گذر از حالت طبیعی به تشکل اجتماعی شتابناک روی نداده. روسو متوجه پله های میانه نیز گردیده. بدینگونه پیاده کردن مالکیت شخصی آخرین مرحلۀ یک “پیشرفت” ـ فرجامین پلۀ مرگ حالت طبیعی و در عین زمان نقطۀ آغازین یک “رشد” نو است زیرا با مطرح و پیاده ساختن مالکیت شخصی ضرورت ایجاد “محافظت” به وجود می آید. چنانچه تفاوت میان دارا و نادار را مالکیت تثبیت میکند.

هنر و روسو
به پندار روسو هنر، انسان اجتماعی را مجاز میدارد تا او “من” حقیقی را بپوشاند. تا زمانی که آدمان شی ساختگی با خود نداشتند، میتوانستند به یکدیگر ببینند و ژرفای هم را بشناسند و آن از همان آغاز آشنایی. طبیعت آدمی آن زمان بهتر نبود بلکه او میتوانست طرف را چنان که بود بشناسد و این تامین کنندۀ امنیت بود. آنچه برای آدم” ساختگی” دیگر میسر نیست. آدمان نمیتوانند بهم اعتماد بکنند. زیرا خطر پنهانیدن چهرۀ حقیقی وجود دارد. عقب یک دیوار چاپلوسانه، عدم اعتماد هراسناک استوار است. نه دوستی صادقانه، نه ارزش شناختی، نه اعتماد به اثبات رسیده بلکه شک و گمان، هراس، سردی، نفرت، خیانت و عقب نشینی عقب حجاب ادب پنهان است. عقب ادب و نزاکتی که آنها را ممنون عصر روشنگری هستیم. در نهایت جامعۀ مدرن عقب یک جامعۀ نمایشی عرضه میگردد.

تالورانس
روسو میگوید”: ” اکنون که مذهب جهانی نمیتواند وجود داشته باشد، خدای جهانی نیز وجود ندارد. باید تمام مذاهب را تمکین کرد.” روسو نظر به توضیح داکتر نوربرت کمپ فیلسوف و روسو شناس میخواهد بگوید، هر که آزاد است این قدرت ـ خدا را به گونۀ که میخواهد تعریف بکند و بپذیرد. شرط اساسی اینست که آدم به باورکنندگان دیگر مذاهب همین حق را بدهد. مهم اینست که حق شهروندی آسیب نبیند. چنانچه در نخست شهروندی مهم است و سپس هموندی. گاهی که این یا آن باهم در منازعه میبرآیند، شهروندی در خط نخست قرار میگیرد. روسو همچنان از آدمانی که خویش را در “خدایی” سهیم میدانند، انتقاد میکند.ازاینرو،ژان ژاک روسو فیلسوف غیر وابستگیست. غیروابستگی که او نه تنها در فلسفۀ تئوری دفاعش کرد بلکه آنرا در روزمرگیش زیست. به ویژه با مطمین گشتن ِ زیستن، در جامعه یی با “روح دشمنانه”. موقعیت ایدال در چشم روسو حالت خود کفایی است. آزاد است انسانی که به کمک دیگران نیازمند نباشد و کارکردهای دیگران را مراعات نکند گاهی که خود کارکردهایش را بیرون میدهد یعنی طرح، پلان و عملی میکند. و این برای انسان، تشکل و دولت مطرح گشته است. میدانیم که این حالت یا موقعیت ایدال امروزه نه برای انسان نه برای تشکل و نه برای دولت چنین قابل عملی است. در اینجا از دید روسوییها راه حل پیشنهاد میگردد: ایجاد طرحی زیر قانون عمومی که برای همه قابل تطبیق باشد. و دولتی که به دیگر دولتها وابسته است بایستی کم از کم تلاش بکند از تصامیم مدافع منافع آن کشورها رها و غیر وابسته باشد.روسو باید به شکل فراتر دنباله بیابد و گسترش اندیشه ها و افکارش در تطابق با دنیا و شرایط امروزی.

 

برگ نخست

ارسال نظر

شاید از کد اچ تی ام ال HTML استفاده نماید : <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>